عصمت انبياء (ع) از معصيت. و ذكر آياتى كه بطور مطلق بر عصمت انبياء (ع) دلالت دارند
آياتى كه بطور مطلق دلالت بر عصمت مىكنند:
" أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ"( ايشان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس به هدايت ايشان اقتدا كن." سوره انعام آيه 90") معلوم مىشود انبيا ع هدايتشان به اقتدا از ديگران نبوده، اين ديگرانند كه بايد از هدايت آنان پيروى كنند.
آيه شريفه:" وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ، وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ" (آن كس كه خدا گمراهش كند ديگر هدايت كنندهاى ندارد و آن كس كه خدا هدايتش كند گمراه كنندهاى ندارد." سوره زمر آيه 36") هم از هدايتى خبر مىدهد كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضلالت نمىكند.
" مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ" (كسى كه خدا هدايتش كند او ديگر براى هميشه داراى هدايت است." سوره كهف آيه 17"). اين آيه شريفه دستبرد و ضلالت هر مضلى را از مهتدين به هدايت خود نفى كرده، مىفرمايد: در اينگونه افراد هيچ ضلالتى نيست، و معلوم است كه گناه هم يك قسم ضلالت است، به دليل آيه شريفه:" أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ؟ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً" (مگر به شما سفارش نكرديم اى فرزندان آدم كه شيطان راى نپرستيد چه او براى شما دشمنى است آشكار، و اينكه مرا پرستش كنيد اين راهى راست است و همانا گروه انبوهى از شما راى گمراه كرده است." سوره يس آيه 62") كه هر معصيتى را ضلالتى خوانده، كه با ضلال شيطان صورت مىگيرد، و فرموده شيطان را عبادت مكنيد، كه او گمراهتان مىكند.
پس اثبات هدايت خدايى در حق انبيا ع، و سپس نفى ضلالت از هر كس كه به هدايت او مهتدى شده باشد، و آن گاه هر معصيتى را ضلالت خواندن دلالت دارد بر اينكه ساحت انبيا از اينكه معصيتى از ايشان سر بزند منزه است، و همچنين برى از اينند كه در فهميدن وحى و ابلاغ آن به مردم دچار خطا شوند.
يكى ديگر از آن آيات كه بطور مطلق دلالت بر عصمت انبيا مىكند آيه شريفه:" وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، مِنَ النَّبِيِّينَ، وَ الصِّدِّيقِينَ، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً" (كسانى كه خدا و رسول راى اطاعت مىكنند، با كسانى محشورند كه خدا بر آنان انعام فرموده، يعنى انبيا و صديقان، و شهدا، و صالحان، كه چه نيكو رفقايى هستند." سوره نسا آيه 68") است، كه مردم را دو دسته كرده، يكى آنهايى كه هدايت يافتنشان منوط بر اطاعت خدا و رسول است، ديگر آن طايفهاى كه خدا بر آنان انعام كرده، و غير اطاعت عملى ندارند.
و به شهادت آيه شريفه:" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، وَ لَا الضَّالِّينَ" كه اوصاف افرادى را مىشمارد كه خدا بر آنان انعام كرده، مىفرمايد: اينان گمراه نيستند، و اگر از انبيا گناه صادر شود، و يا در فهم و يا در تبليغ وحى خطا كنند، گمراه خواهند بود. مؤيد اين معنا آيه زير است كه مىفرمايد:" أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ، وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ، وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا، إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا، فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ، وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ، فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" (اينان از انبيا و كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده، كه همه از ذريه آدم و از نسل همانهايند كه با نوح در كشتى سوارشان كرديم، و از ذريه ابراهيم و اسرائيل و از كسانى هستند كه هدايتشان كرديم، و از نسل بنى آدم انتخابشان نموديم، چون آيات رحمان بر آنان خوانده مىشود، به عنوان سجده و در حال گريه به خاك مىافتند، بعد از رفتنشان نسل ديگرى جانشين آنان شدند، كه نماز را ضايع كرده، و پيروى شهوات نمودند، و به زودى دوزخ را ديدار مىكنند." سوره مريم آيه 59".) چون اولا دو خصلت را در انبيا جمع كرده، يكى اينكه داراى انعامى از خدايند، دوم اينكه داراى هدايتند، چون در جمله:" وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا" حرف (من) آورده، كه بيانگر جمله:" أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ..." باشد، و ديگر اينكه به بيانى توصيفشان كرده كه در آن نهايت درجه تذلل در عبوديت است، و جانشين آنان را به ضايع كردن نماز و پيروى شهوات توصيف نموده است.
و معلوم است كه از اين دو دسته انسانها دسته دوم غير دسته اولند، چون دسته اول رجالى ممدوح و مشكورند، ولى دسته دوم مذمومند، و وقتى مذمت دسته دوم اين است كه پيروى شهوات مىكنند، و در آخر دوزخ را خواهند ديد، معلوم است كه دسته اول يعنى انبيا پيروى شهوات نمىكنند، و دوزخى نمىبينند، و اين هم بديهى است كه چنين كسانى ممكن نيست معصيت از آنان سر بزند، حتى اين دسته اگر قبل از نبوتشان هم پيروى شهوات مىكردند، باز ممكن نبود كه دوزخ را ديدار نكنند، براى اينكه جمله:" أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" اطلاق دارد، قبل از نبوت و بعد از نبوت يكسان است، پس معلوم مىشود كه انبيا حتى قبل از نبوتشان نيز معصوم بودهاند.
اين استدلال شبيه و نزديك به استدلال كسى است كه مساله عصمت انبيا را از طريق عقلى اثبات كرده، مىگويد: ارسال رسل و اجراى معجزات به دست انبيا، خود مصدق دعوت ايشان است، و دليل بر اين است كه هيچ دروغى از ايشان صادر نمىشود، و نيز دليل بر اين است كه اهليت تبليغ را داشتهاند، چرا؟ براى اينكه عقل آدمى انسانى را كه دعوتى دارد، و خودش كارهايى مىكند كه مخالف آن دعوت است، چنين انسانى را اهل و شايسته آن دعوت نمىداند، پس اجراى معجزات به دست انبيا خود متضمن تصديق عصمت آنان در گرفتن وحى و تبليغ رسالت و امتثال تكاليف متوجه به ايشان است.
ممكن است كسى به اين استدلال اشكال كند كه مساله دعوت انحصار به انبيا ندارد، مردم عادى و همين مردم كه شما عقل آنان را دليل بر عصمت انبيا گرفتهايد خودشان هم دعوت دارند، چون اغراضى اجتماعى دارند، كه بايد مردم را به سوى آن دعوت كنند، و بر دعوت خود پافشارى و تبليغ هم مىكنند و ما مىبينيم كه گاهى مىشود خود آنان قصور و يا تقصيرهايى در تبليغ مرتكب مىشوند، چرا چنين قصور و يا تقصيرى در دعوت انبيا جايز نباشد؟
در پاسخ مىگوئيم: تقصير و قصور مردم به يكى از دو جهت است، كه هيچ يك در مساله دعوت انبيا نيست، يا اين است كه خودشان مختصر قصور و يا تقصير را مضر نمىدانند، و در آن مسامحه مىكنند، و يا اين است كه غرضشان با رسيدن به مقدارى از مطلوب حاصل مىشود و به مختصر قناعت كرده از تمامى مطلوب صرفنظر مىكنند: و خداى تعالى نه اهل مسامحه است، و نه غرض و مطلوب او فوت شدنى است.
و يكى ديگر از ادله عصمت انبيا ع آيه شريفه:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" (هيچ رسولى نفرستاديم مگر به اين منظور كه به اذن خدا اطاعت شود." سوره نسا آيه 63") مىباشد، چون مطاع بودن رسول را غايت ارسال رسول شمرده، و آنهم تنها غايت و يگانه نتيجه، و اين معنا به ملازمهاى روشن مستلزم آن است كه خداى تعالى هم همان را كه رسول دستور مىدهد اراده كرده باشد، و خلاصه آنچه رسول با قول و فعل خود از مردم مىخواهد خدا هم بخواهد، چون قول و فعل هر يك وسيلهاى براى تبلغاند، حال اگر فرض كنيم رسول در تبليغ خود مرتكب خطايى در قول يا فعل شود، و يا مرتكب خطايى در فهميدن وحى گردد، اين خطا را از مردم خواسته، در حالى كه خدا از مردم جز حق نمىخواهد.
و همچنين اگر فرض كنيم معصيتى از رسول سر بزند يا قولى و يا عملى از آنجا كه قول و فعل پيغمبر حجت است، همين معصيت را از مردم خواسته است، در نتيجه بايد بگوئيم يك قول يا فعل گناه در عين اينكه، مبغوض و گناه است، محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عين اينكه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عين اينكه از آن نهى كرده به آن امر نموده است، و خداى تعالى متعالى از تناقض در صفات و افعال است.
و چنين تناقضى از خدا سر نمىزند، حتى در صورتى هم كه به قول بعضىها تكليف ما لا يطاق را جايز بدانيم، و بگوئيم براى خدا جايز است كه خلق را بما لا يطاق تكليف كند، براى اينكه تكليف به تناقض، تكليفى است كه خودش محال است، نه اينكه تكليف به محال باشد، دليل اينكه تكليفى است محال، اين است كه در مورد يك عمل هم تكليف است هم لا تكليف، هم اراده است و هم لا اراده، هم حب است و هم لا حب، هم مدح است و هم ذم.
باز از جمله آياتى كه بر عصمت انبيا دلالت دارد آيه شريفه زير است:" رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ" (انبيا بشارت ده و بيمرسان بودند تا ديگر بعد از آمدن رسولان حجتى براى مردم و عليه خدا باقى نماند." سوره نسا آيه 164") براى اينكه ظهور در اين دارد كه خداى سبحان مىخواهد عذرى براى مردم نماند: و در هر عملى كه معصيت و مخالفت با او است حجتى نداشته باشند، و نيز ظهور در اين دارد كه قطع عذر و تماميت حجت تنها از راه فرستادن رسولان ع است، و معلوم است كه اين غرض وقتى حاصل مىشود كه از ناحيه خود رسولان عمل و قولى كه با اراده و رضاى خدا موافقت ندارد صادر نشود، و نيز خطايى در فهم وحى و تبليغ آن مرتكب نشوند، و گرنه مردم در گنهكارى خود معذور خواهند بود، و مىتوانند حجت بياورند كه ما تقصيرى نداشتيم. زيرا پيغمبرت را ديديم كه همين گناه را مىكرد، و يا پيغمبرت به ما اينطور دستور داد، و اين نقض غرض خداى تعالى است، و حكمت خدا با نقض غرض نمىسازد.
ترجمه الميزان، ج2، ص: ۲۰۳-۲۰۶
