|
گر تو گرفتارم كنی من با گرفتاری خوشم گر خوار چون خارم كنی ای گل بدان خواری خوشم والاترین گوهر تویی داروی جان پرور تویی درمان دردم گر تویی در كنج بیماری خوشم ای بهترین غمخوار دل ای محرم اسرار دل خواهی اگر آزار دل با آن دل آزاری خوشم گر درد و گر درمان بود گر وصل و گر هجران بود شاد و خوشم با این و آن آری خوشم آری خوشم با هرچه خوش داری خوشم با هر چه خوش داری خوشم پ.ن: شاعرش يادم رفته. شعر هم از حفظ نوشتم. اگه ناقص يا اشتباه بود بببخشيد...
........................................................... دیشب تـفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند؛ یکی فریاد می زد که « این گناه است! » ــ دیگری می گفت « عین تقوی ست. » دیوانه/ جبران خلیل جبران
آنگاه میترا باز به سخن در آمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟ و او در پاسخ گفت : شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند. به یکدیگر عشق بورزید، اما از عشق بند مسازید : بگذارید که عشق دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند،با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند. دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلهایتان را نگه دارد. در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. پیامبر/ جبران خلیل جبران
آنگاه میترا گفت با ما از عـشـق سخن بگو. پس او سر برداشت و مردمان را نگریست ، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت: هنگامی که عشق شما را فرا می خواند، از پی اش بروید، اگر چه راهش دشوار و نا هموار است. و چون بال هایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما ار زخم برساند. و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند، چنان که بادِ شمال باغ را ویران می کند. زیرا که عشق در همان دَمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند. و همچنان که می پروانـََد ، هَرَس می کند. همچنان که از قامتِ شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، و به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد. شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد. شما را می کوبد تا برهنه کند. شما را می بیزد تا از خس جدا سازد. شما را می ساید تا سفید کند. شما را می ورزد تا نرم شوید؛ و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نانِ مقدس شوید ، بر خوانِ مقدسِ خداوند. همه این کارها را عشق با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید. اما اگر از روی ترس فقط در پی ِ آرام ِِ عشق و لذت عشق باشید، پس آنگاه بهتر آن است که تن ِ برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی ِ عشق دور شوید، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام ِ اشک را. عشق چیزی نمی دهد مگر خود را ، و چیزی نمی گیرد مگر از خود. عشق تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که عشق بر پایه عشق استوار است. هنگامی که عشق می ورزید مگویید که « خدا در دل من است، » بگوئید « من در دل خدا هستم. » و گمان نکنید که می توانید عشق را راه ببرید، زیرا عشق، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد بُرد. عشق خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد. اما اگر عشق می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند: آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خوانـَد. آشنا شدن با درد مهربانی بسیار. زخم برداشتن از دریافتی که خود از عشق دارید؛ و خون دادن از روی رغبت و با شادی. بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز ِ دیگر برای عشق ورزی؛ آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه عشق؛ بازگشتن به خانه با سپاس در پسین گاهان؛ و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب. پیامبر/ جبران خلیل جبران
یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. » گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. » دمی اندیشیدم و گفتم « درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام. » گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. » آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.
آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت: فرزندان ِ شما فرزندان ِ شما نیستند. آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد. آنها به واسطه شما می آیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن ِ شما نیستند. شما می توانید عشق خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را، زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند. شما می توانید تن ِ آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روح شان را، زیرا که روح ِ آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب. شما می توانید بکوشید تا مانندِ آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانندِ خود سازید. زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بندِ دیروز نمی ماند. شما کمانی هستید که فرزندانتان مانندِ تیرِ زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد. کمانگیر است که هدف را در مسیرِ نا متناهی می بیند، و اوست که با قدرتِ خود، شما را خم می کند تا تیرِ او را تیز پر و دوررس به پرواز درآورید. بگذارید که خم شدن شما در دستِ کمانگیر از روی شادی باشد؛ زیرا که او، هم به تیری که می پرد عشق می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند. پیامبر / جبران خلیل جبران
و آنگاه شاعری گفت با ما از زیبایی سخن بگو و او پاسخ داد : زیبایی را در کجا می جویید و او را چگونه می یابید، مگر آنگاه که او خود راه و راهبر شما باشد؟ و چگونه از او سخن می گویید، مگر آنگاه که او خود بافنده ی سخنان شما باشد؟ غم دیدگان و آزردگان می گویند « زیبایی مهربان و ملایم است؛ « مانند مادر جوانی که نیم شرمنده از شکوه خود در میان ما راه می رود. » و شوریدگان می گویند « نه ، زیبایی از جنس قدرت است و هراس. « مانند طوفان، زمین زیر پا و آسمان بالای سر ما را می لرزاند. » خستگان و فرسودگان می گویند « زیبایی از جنس زمزمه ی نرم است و در روح ما سخن می گوید. « صدایش در برابر سکوت های ما وا می رود، مانند پرتو ضعیفی که از بیم سایه می لرزد. » اما بی قراران می گویند « ما صدای فریاد او را در کوه ها شنیده ایم؛ « با فریادهای او صدای سم اسب و تپش بال و غرش شیر همراه بود. » هنگام شب نگاهبانان شب می گویند « زیبایی سحرگاهان از مشرق سر بر می آورَد. » و هنگام نیمروز کارگران و مسافران می گویند « ما او را دیده ایم که از پنجره های غروبِ خورشید روی زمین خم شده بود. » در زمستان، کسانی که در میان برف مانده اند می گویند « زیبایی با بهار جست و خیز کنان از روی تپه ها می آید. » و در گرمای تابستان دروگران می گویند « ما او را دیده ایم که با برگهای پاییزی می رقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم می خورد. » شما همه این چیزها را درباره زیبایی گفته اید، اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای بر نیامده سخن گفته اید، و زیبایی نیاز نیست، خوشی محض است. نه کامی ست تشنه و نه دستی ست تَهی و دراز کرده، زیبایی دلی ست برافروخته و روحی ست سرمست شده. زیبایی نقشی نیست که بنگریدیا نوایی که بشنوید، نقشی ست که با چشم بسته هم می بینید و نوایی ست که با گوش بسته هم می شنوید. نه شیره ای ست که در شیار درخت جاری شود، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد، زیبایی باغی ست همیشه بهار و دسته ی فرشتگانی ست همیشه در پرواز. ای مردمان اُرفالِس، زیبایی زندگی ست، آنگاه که پرده از رخسار پاک خود بر می دارد. اما زندگی شمایید و پرده شما. زیبایی هستی سرمدی ست کهروی خود را در آیینه می نگرد. اما هستس سرمدی شمایید و آیینه شما. پیامبر / جبران خلیل جبران
روزگاری در شهر دور دستی به نام ویرانی، پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از تواناییش می ترسیدند و به سبب داناییش دوستش می داشتند. در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود. یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت « از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.» بامداد فردا همه ی ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از آب چاه نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جاوگر گفته بود. آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند « پادشاه ما دیوانه است . پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم. » آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد. از آن شهرِ دور دستِ ویرانی غریوِ شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را باز یافته بودند. دیوانه/ جبران خلیل جبران
یک روز چشم گفت «من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟» گوش لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت « پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم. » آنگاه دست در آمد و گفت «من بیهوده می کوشم ، آن کوه را لمس نمی کنم، من کوهی نمی یابم.» بینی گفت «کوهی در کار نیست. من او را نمی یابم.» آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره ی وهم شگفتِ چشم، گرم گفتگو شدند و گفتند «این چشم یک جای کارش خراب است. »
سه مورچه روی بینی مردی که در آفتاب به خواب رفته بود به هم رسیدند. پس از آنکه هر یک به رسم قبیلۀ خود به همدیگر درود گفتند، همانجا سرگرم گفتگو شدند. مورچۀ اول گفت: «از این تپه ها و ماهورها برهنه تر تاکنون ندیده ام. تمام روز را در پی دانه ای، هر چه باشد گشته ام. هیچ چیزی پیدا نمی شود.» مورچۀ دوم گفت: «من هم چیزی پیدا نکرده ام، با آنکه هر گوشه و کناری را گشته ام. این به گمان من همان چیزی است که همگنانِ من به آن می گویند زمینِ نرم و روان، که چیزی در آن نمی روید.» آنگاه مورچۀ سوم سرش را بلند کرد و گفت: «دوستان، ما اکنون روی بینی مور اعظم ایستاده ایم. یعنی مور بزرگ و نا متناهی، که تنش آنقدر بزرگ است که ما آن را نمی بینیم، و سایه اش آنقدر وسیع است که ما حدودش را پیدا نمی کنیم، و صدایش آنقدر بلند است که ما نمی شنویم، و اوست که همیشه حیّ و حاضر است.» چون که مورچۀ سوم این گونه سخن گفت، مورچه های دیگر به یکدیگر نگاه کردند و خندیدند. در آن لحظه مرد خفته جنبشی کرد و در خواب دستش را برداشت و بینی اش را خاراند، و هر سه مورچه له شدند.
زمانی مردی بود كه یك درّه پُر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت: «ای دوست ، پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آن كه او به معبد برود آن را بدوزم . یك سوزن به من نمی دهی؟» آن مرد سوزنی به او نداد، ولی نطقِ غرّایی دربارۀ دادن و گرفتن برای او كرد تا پیش از رفتن ِ پسرش به معبد برای او نقل كند . دیوانه / جِبران خلیل جِبران
روباهي بامدادان به سايه خود نگاهي انداخت و گفت : «امروز ناهار يك شتر مي خورم »، و سراسرِ صبح را در پيِ شتر مي گشت، اما در نيم روز باز ساية خودش را ديد ـــ و گفت: «يك موش كافي است» . ديوانه / جِبران خليل جِبران
تیغه یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت « هنگام افتادن چه سرو صدایی می کنی! همه رؤیاهای زمستانی مرا به هم می ریزی . » برگ برآشفت و گفت « ای فرومایه فرونشین! موجود بی آواز و بد خلق! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . » آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب روفت. چون بهار رسید باز بیدار شد ـــ و یک تیغه ی گیاه بود. هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند، زیر لب با خود می گفت « وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه ی رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند. » جبران خلیل جبران/ دیوانه
آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت: فرزندان ِ شما فرزندان ِ شما نیستند. آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد. آنها به واسطه شما می آیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن ِ شما نیستند. شما می توانید عشق خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را، زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند. شما می توانید تن ِ آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روح شان را، زیرا که روح ِ آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب. شما می توانید بکوشید تا مانندِ آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانندِ خود سازید. زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بندِ دیروز نمی ماند. شما کمانی هستید که فرزندانتان مانندِ تیرِ زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد. کمانگیر است که هدف را در مسیرِ نا متناهی می بیند، و اوست که با قدرتِ خود، شما را خم می کند تا تیرِ او را تیز پر و دوررس به پرواز درآورید. بگذارید که خم شدن شما در دستِ کمانگیر از روی شادی باشد؛ زیرا که او، هم به تیری که می پرد عشق می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند. پیامبر / جبران خلیل جبران
مایـیـم و رخ یـارِ دل آرام و دگـر هـیچ مـا راست هـمـیـن حاصـل ایـام و دگر هیچ ای زاهـد بـیـچـاره كه داری هوس حور ای وای تو و آن هـوس خـام و دگـر هیچ خــواهی كه زنی گـام به امـید وصـالـش بــاید گـذری اولاً از كـام و دگــر هـیـچ از خدمت نفْست ببُر ایدوست كه این دون گرگی است كه هرگز نشود رام و دگر هیچ یا رب چه توان گفت مَر این مرده دلان را كاینـها كه شمـار است بود دام و دگر هـیچ خواهـی گـذرد صیت تو از مشرق و مغرب می بـاش یكـی بندۀ گـمـنـام و دگـر هیچ از پَـرتـوِ جــام و رخ سـاقـی بـه سـحـرها نجم است فـروزان بـه بـر و بـام و دگر هیچ دیوان اشعار علامه حسن زاده
علــــى اى واقـــف اســـرار هستى علــــى اى رهنــــماى حـق پرستى علــــى اى شيـــر يـزدان شاه مردان علــــى اى عــروة الوثـــقاى ايـمان علــــى اى قـــاتل شجــــعان كفار علــــى اى ديــن حــق را سيف تبار علــــى اى ســرور اربـــاب عرفان علــــى اى صاحب محراب و ميدان تو در مُلــــك حقيقــت پيشــوایى جـــدا از حـــق نهاى و حقنــمایى الا اى گــــوهر بحــــر ولايــــت الا اى زينــــت عــــرش امامـــت بيــا در كربــــلا اى ميـــر ابــرار ببيـــن ميـــزان صبــر و اوج ايثــار بـه بــحر خــون ببين نور دو عينت شهيــــد خنجــــر عدوان حسينت فـــداكارى ببيـــن و پاكبــــــازى ز دنيـــا و ز عقبـــا بـــــى نيــازى در آن دشـــت پر از انـدوه و تشوير همـه خون بود و تيغ و تير و شمشير در آن صحـــراى محنـت بار دلگير تـــن آغشـــته در خونـش به برگير در آن ميـــدان پرشـــور بـــلاخيز بـه آن حلقـــوم تشنه جرعـهاى ريز قـــد سَروش ببيـــن افتاده بر خاك تنش از زخم دشمن گشته صد چاك زســـوز تشنـــگى و از قحـطى آب ز اطـــفال صغيــــرش رفته بُد تاب گلـــوى نازنيــــن شيــــرخــواره ز تيـــر حــــرمله گـــرديده پـاره بـه عهــد خــويش با يزدان وفا كرد فــدا خــود در ره ديـــن خـدا كرد گــذشت از اكبـر و عبـاس و اصغـر ز قــــاسم نـونــهال سبـــط اكبــر بيـا در كـــربلا از راه احســــــان حسينـــت را ببين در چنگ عدوان مصيباتــش ببيـــن كز حد فزون بود دل از داغ جـــوانان پر ز خـون بود ولـــى آن كـــوه عـــزم و پايدارى نشــــد تسليــــم با صد زخم كارى بـلى مــرد خـــدا و مــرد تصميــم بـه خصـم حق نخواهد گشت تسليم علــى اى درگهـت را جـملـه مشتاق بيــا در كـــربلا در بـــزم عـــشّاق بيــا در محفـــل انـــس شهيـــدان ببيــن حـــال حضـور و قرب ايشان جهـــاد و همـــت و صبر و وفا بين خلــوص نيـــت و صـدق و صفا بين ببيــن ايمـــان و عـــزم و استقامت ثبــات و رادمـــردى و شهــــامت حسينـــت محو ذات ذوالجلال است در آن غـــوغا مهيــّاى وصال است ابـــوالفضل غضنـــفر و آن مواسات كـــز آن گرديـــد عقـل آدمى مات علــــىّ اكبر آن شبــــه پيمبـــــر سُـــرور سينــــة زهـــرا و حيـدر وفـــاى اهـــل بيتـــش بين و انصار همــه اعــلام ديـــن ابــطال اخيار همــه رزمنـــده و مــــرد و تهمتن همــه اخـــوان صدق و دشمن افكن گذشتـــه از زن و از مــال و فرزند ز جــان خويــــش در راه خـداوند همــه ديـــن پــرور و حرّيت آموز چـــراغ معـــرفت در عــالم افروز همــه خصــم ستمكـار و بد انديش همــه حقپيشه و حقگو و حقكيش فـــــــداكارىّ آن آزاد مــــــردان نگــــهدارى نمـــود از دين و قرآن پيـــام هــــر يك از آنهـا بود ايـن نـــما تــا مىتوانــــى يـــارى ديـن تــــحيّات فــــزون از حــد احصا ز ســــوى «لطفى صافى» بـــه آنـها
|
درباره وبلاگ![]()
معرفت نفس از آن اموری است که نایل شدن بدان ممکن نیست جز از طریق مکاشفات باطنی و مشاهدات سرّی، وآنها نیز حاصل نمیشود مگر به ریاضات و مجاهدات در خلوتها و پرهیز بسیار از صحبت و حشر و نشر با مردم و انقطاع نمودن از وابستگیهای دنیوی و شهوتهای باطل و تعرفات وهمانی و آرزوهای دروغین آن، و در این امر فقط حفظ کردن قواعد بحثی و به خاطر سپردن مفهومات ذاتی و عرضی کافی نیست.
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 نویسندگانمسافر أبد...صدرا پیوندها
آخرين منجی
اوقات شرعی
پرسش و پاسخ |