|
*اون اون روزی كه تصمیم به وبلاگ نویسی گرفتم و در بدر دنبال اسم برا وبم میگشتم، اون روزی كه اولین پست وبلاگم رو با آیه قرآن شروع كردم، اون روزی كه فقط تو فكر این بودم كه متن كتاب طهارت رو بنویسم، بدون اینكه دنبال دوستی باشم! اون روزی كه دیدم دوستان خيلی خوبی هم پیدا كردم، اون روزی كه پوتینهای خاكی تعطیل شد و بجاش مترسك مزرعه راه افتاد، اون روزی كه از مشهد برگشتم و دیدم وبم كاملا پاك شده! ولی خم به ابرو نیاوردم و دوباره "بزم عشاق" رو بپا كردم و دنبال دوستان جدید گشتم و دوستای جدیدتری هم پیدا كردم، اون روزی كه اسمم شد "مسافر أبد..." اون روزی كه عرفان رفت و ولی زود برگشت، اون روزی كه مترسك مزرعه تعطیل شد، اون روزی كه دلنوا برای همیشه تعطیل شد، اون روزی كه قاصدك رفت، اون روزی كه مهجور (هلوسعد) هم رفت، اون روزی كه خبر وفات نازنین فاطمی(رقص گلها) بهم رسید، اون روزی كه سیده (خدا داند...) رفت تا برگرده (انشاالله با موفقیت!)، اون روزی كه دیدم مباحث طهارت رو به همون جایی رسوندم كه قبلا پاك شده بود و گفتم اینبار تا عیدنوروز تمومش میكنم، و تمام روزایی كه میدیدم ساقی (قدرشو بدونید!) چطور! میخواست بچهها رو دور هم نگه داره! و با رفتنشون مخالفت میكرد!، هرگز تصورشو نمیكردم كه "بزم عشاق" اینطور نیمه كاره و برای هميشه به كار خودش پایان بده. *بنا به دلايلی نوشتن تو "بزم عشاق" برام خیلی سخت شده. *باید به فكر باشیم! چون بالاخره مهمونی تموم میشه، همینطور كه "بزم ما" به پایان رسید. *همتون برام عزیز هستید و خواهید بود و اعتراف میكنم كه حقيقتا "خیلی چیزها" ازتون یاد گرفتم و برای همتون دعا میكنم. * مرحبا ای پيك مشتاقان بده پيغام دوست تا كنـم جـــان از سر رغبت فـدای نام دوست زلف او دام است و خالش دانۀ آن دام و من بر اميــد دانــــهای افـتــــادهام در دام دوست بس نگويم شمّهای از شرح شوق خود از آنك دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست ميل من سوی وصال و قصد او سوی فراق تــرك كام خــود گــرفـتــم تـــا بــرآيــد كــام دوست حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز زان كه درمـــانی نــــدارد درد بـیآرام دوسـت * التماس دعا الله نگهدارتون ياعلی
گر تو گرفتارم كنی من با گرفتاری خوشم گر خوار چون خارم كنی ای گل بدان خواری خوشم والاترین گوهر تویی داروی جان پرور تویی درمان دردم گر تویی در كنج بیماری خوشم ای بهترین غمخوار دل ای محرم اسرار دل خواهی اگر آزار دل با آن دل آزاری خوشم گر درد و گر درمان بود گر وصل و گر هجران بود شاد و خوشم با این و آن آری خوشم آری خوشم با هرچه خوش داری خوشم با هر چه خوش داری خوشم پ.ن: شاعرش يادم رفته. شعر هم از حفظ نوشتم. اگه ناقص يا اشتباه بود بببخشيد...
سؤال- بعضی میگویند كه صاحبدلان میتوانند آتش دهان شخص غیبت كننده را ببینند؛ آیا این مسئله با ستارالعیوب بودن حضرت حق منافات ندارد؟ جواب- خداوندِ ستارالعیوب، بر اساس حكمت خود، میداند كه كجا ستّار باشد و كجا ستار نباشد. اگر كسی ستار عیوب دیگران باشد و در عین حال مخفیانه مرتكب گناهی شود، خدا اسرار او را فاش نخواهد كرد تا آنجا كه حتی در قیامت هم كسی از اسرار او باخبر نمیشود، پس عملكرد خود شخص در این مسئله بسیار مهم است. اگر كسی پردۀ دیگران را ندرد و آشكارا به گناه دست نیازد، خدا هم پردهاش را نمیدرد. بنابراین، كسی كه با قلم، بیان و اندیشههای ناصواب خود، آبروی دین خدا و مردم را میبرد، دیگر شایسته نیست كه خدا آبروی او را حفظ كند. در این موقعیت، خدای سبحان به صاحبدلان اجازه میدهد كه حقیقت اعمال او را ببینند و حتی ممكن است كه در قیامت هم در مقابل دیگران رسوا شود. نسيم انديشه/ آيةالله جوادی آملی/ دفتر يكم
- اگر كسی آینه دل را شفاف كند و بفهمد این آینه را به كدام سمت بچرخاند، اسرار عالم در وجودش میتابد و به آنها پی میبرد. - بعضی با شعر و غزل مأنوسند بعضی با دعا و مناجات بعضی با قرآن. - البته دعا و قرآن را همه میتوانند استفاده كنند اما آثار دیگر عمومیت ندارد. - بزرگانی مثل صدرالمتألهین و فیض كاشانی از كسانی بودند كه به خواندن غزلهای حافظ اهتمام داشتند. - ببینید در این سن چه چیزی شما را بیشتر به سمت خدا جذب میكند! همان را مغتنم شمارید. (حضرت آيتالله جوادی آملی حفظهالله تعالی )
يعقوب در فراق پسر روز و شب گريست تا ديدگــانش از غــم يوسـف سفيـد شـد من چون كنم كه آنـچه مـرا بود سرپرست يك روز جمــله از نـظــرم ناپديد شـــد سقّا نديده كس به جهـان تشنه جان دهد عبّــاس، تشنــــه در لب دريا شهيــد شـد اكبر ز باب خویـــش تقـــاضای آب كــرد افـســوس و آه از پـــدرش نــاامیـد شــد
لباس کهنه چه حاجت که زیر سمّ ستور تنـی نماند كه پوشند جـامه يا كفنش
اصحاب بر میمنه و میسرۀ لشكر امیرالمؤمنین (ع) تاختند، و آنان را از جای كندند. یكی از فرزندان عقیل نزد آن حضرت آمد، دید سر بر قربوسِ زین نهاده و در خواب است؛ گفت: یا عمّ، میمنه و میسره در هم ریخت و شما همچنان در خوابید! گفت: ای برادرزاده، روز أجل عمّت معین است و از آن در نمیگذرد؛ به خدا سوگند كه عمّت باك ندارد او بیاختیار بر مرگ افتد یا مرگ بر او بیاختیار. آنگاه سوی محمد حنفیه فرستاد و او علمدار بود كه بر این قوم بتاز؛ محمد درنگ كرد و كندی نمود چون پیش روی او تیراندازان بود، میخواست تیرهای آنها به آخر رسد و چون تیر نماند بر آنها تازد. پس علی (ع) نزدیك او شد و گفت: چرا حمله نكردی؟ جواب داد: چنین بینم كه هركس پیش رود، در پیش تیر و نیزه رود، اندكی درنگ میكنم تا تیر در تركش آنان نماند؛ آنگاه بر آنان تازم. علی (ع) فرمود: در میان نیزهها بتاز كه بر تو سپری است از مرگ. پس محمد حنفیه بتاخت و میان تیر و نیزهها بایستاد. علی (ع) نزدیك او بیامد و با دستۀ شمشیر بر او بزد و گفت: رگی از مادر تو را دریافت! و عَلم از او بگرفت و حمله كرد؛ مردم هم با آن حضرت حمله كردند. دشمنان مانند خاكستر كه باد سخت بر آن وزد پراكنده گشتند. این محمدبن حنفیه پسر امیرالمؤمنین (ع) است كه خردمندتر و دلاورتر مردم بود. به قول زهری و جاحظ گفت كه: محمدبن حنفیه، همۀ مردم آینده و رونده و شهری و چادرنشین اعتراف دارند كه او یگانۀ آن روزگار و مردان عصر بود، كاملترین مردم بود. و دلاوری او از نوشتههای مورخین و داستانها كه در جنگ جمل و صفّین روایت كردهاند آشكارا میگردد. و همین او را كافی است كه علمدار امیرالمؤمنین (ع) بود. اما با این دلاوری و بزرگی، در تاختن كندی نمود تا برای دشمن تیر نماند ولیكن پدر و مادرم فدای عباس علمدار حسین (ع) و پهلوان لشكر او. شاهِ جهانِ فضل ابوالفضل نامدار تابنده آفتاب بلند آسمان عشق ماهی چنان نتافت زاوج سپهر فضل شاهی چنین ندید كس اندر جهان عشق بر باد شد ز غیرت او دودمان عقل آباد كرد همّت او خاندان عشق یلی كه چون آهنگ فرات كرد، چهارهزارتن موكّلان آب بر وی تاختند و بر او تیر باریدند، مانند كوهِ در برابر باد استوار بایستاد و میگفت: لا أرهبُ الموتَ إذالموتُ زَقا مرگ اگر مرد است گو پیش من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از آن عمری ستانم جاودان آن ز من دلقی ستاند رنگ رنگ ترجمۀ نفسالمهموم/ آيتالله شعرانی
چون حرّبن یزید مردم را دید مصمّم بر قتل امام (ع) شدند و فریاد آن حضرت بشنید كه میفرمود: «أما مِن مُغیثٍ یُغیثنا بوجهِ الله أما مِن ذابٍّ یَذبُّ عَن حَرَم رسولُالله (ص) آیا فریادرسی هست كه در راه خدا به فریاد ما رسد؟ آیا مدافعی هست كه شرّ این مردم را از حرم پیغمبر (ص) بگرداند». حرّ چون این بدید با عمرسعد گفت: ای عمر، راستی با این مرد كارزار خواهی كرد؟ گفت: والله جنگی كنم كه افتادن سرها و بریدن دستها در آن آسانترین كارها باشد. حرّ گفت: این پیشنهاد كه كرد (یعنی بگذارید بازگردد) قبول نمیكنید؟ عمر گفت: اگر كار به دست من بود میپذیرفتم ولیكن امیر تو راضی نشد. پس حرّ بیامد و به دور از مردم به كناری ایستاد و یك تن از عشیرت با وی بود؛ با قرّة بن قیس گفت: امروز اسب خویش را آب دادی؟ (قُرّه گفت: والله به خاطرم گذشت و اندیشه كردم كه میخواهد از جنگ كناره جوید و در كارزار حاضر نگردد و دوست ندارد من ببینم) گفتم: آب ندادهام؛ اكنون میروم آن را آب میدهم. پس از آن جای كه بود دورتر شد و قسم به خدا كه اگر مرا بر كار خود آگاه كرده بود، من هم با او رفته بودم، به امام (ع) میپیوستم. پس اندك اندك با حسین (ع) نزدیك شد. مهاجربن اوس گفت: چه اندیشه داری؟ میخواهی بروی حمله كنی؟ حرّ جواب نداد؛ و اندام او را لرزه گرفته بود. مهاجر با او گفت: در كار تو سخت حیرانم؛ به خدا سوگند كه از تو چنین موقفی ندیدم، و اگر مرا از دلیرترین اهل كوفه پرسیدندی از تو در نمیگذشتم. حرّ گفت: والله خود را میان آتش و دوزخ مُخیّر میبینم و بر بهشت چیزی نمیگزینم هرچند مرا پارهپاره كنند و بسوزانند؛ آنگاه اسب برانگیخت. و آهنگ خدمت حسین (ع) كرد؛ دست بر سر نهاد، میگفت: «اللّهمَّ إلیك أنَبْتُ و فَتُبْ علیَّ فَقدْ أرعَبْتُ قلوبَ أولیائكَ و أولادَ بنتِ نَبیّك». یعنی: «بارخدایا سوی تو بازگشتم، توبۀ من بپذیركه هول و رعب در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افكندم». پس به حسین (ع) پیوست و با او گفت: فدای تو شوم یابن رسولالله، منم كه راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در اینجای بر تو تنگ گرفتم و نمیپنداشتم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و كار را بدینجا كشانند، و به خدا سوگند كه اگر دانستمی چنین شود كه اكنون میبینم، هرگز راه بر تو نگرفتمی؛ و اینك پشیمانم و به خدا از كار خویش توبه كنم. آیا تو برای من توبهای بینی؟ حسین (ع) فرمود: آری، خدا توبۀ تو را بپذیرد؛ فرود آی. گفت: اگر سوار باشم برای تو بهتر باشم از پیاده، و بر این اسب ساعتی پیكار كنم و آخر كار من به نزول كشد. و گفت: چون من نخست به جنگ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزد تو كشته شوم. شاید دست در دست جدّ تو زنم روز قیامت. پس حسین (ع) او را إذن جهاد داد. ترجمۀ نفسالمهموم. صفحۀ 219. مترجم: آیتالله شَعرانی قدس سرّه پ.ن۱: عاشورا و شخصيتهای ناب آن فقط مربوط به تاريخ نيست و در هر زمانی ميتوان امام حسينیها و يزيديان را مشاهده كرد. و راه هميشه برای حرّها باز است. پ.ن۲: به سفارش یکی از دوستان این لینکها را قرار می دهم.
بأیّ ذَنْب ٍقُتِلَت
أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْكَرْبِ وَ الْبَلاءِ
"من کنت مولاه فهذا علیٌ مولاه "عید سعید غدیر خم مبارک باد" *** احمد حنبل، امام مذهب حنبلی به اِسنادش از عبدالرزاق، از پیامبر صلیالله علیه وآله وسلم روایت کند که: [روزی پیامبر در جمع اصحابش بود كه فرمود:] «هر که خواهد که بنگرد به آدم در دانشش و به نوح در فهمَش و به ابراهیم در خویَش و به موسی در نیایشهایش و به عیسی در سُنتش و به محمد در تمام و کمالش باید که به این مرد که دارد میآید بنگرد» مردم سر کشیدند و دیدند که علی پسر ابوطالب [علیهالسلام] است که دارد میآید، که گویی صخرهای است که از کوه کنده و سرازیر شده و میآید».
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم كه سلامی برسانی ز منش
قم شـهـر كويـر و شـورهزار نيـسـت مـا بـر كــرانهی دريــا نـشـسـتهايم ميلاد كريمهی أهلبيت عليهمالسلام فاطمهی معصومه سلاماللهعليها و آغاز دههی كرامت را تبريك عرض میكنم. (لينك)
قبل نوشت: میخواستم از مظلوميتت بگويم. میخواستم قسمتی از جعبه سياه جنگ را بگشايم اما چه كنم كه ... گويا تو بايد در همان مظلوميتت باقی بمانی. بعد نوشت: ... او رفت! او رفت و به یكی از گردانها پيوست و بعنوان يك بسيجی ساده و آرپیجی زن به خط مقدم اعزام شد و با وجود اینكه با صدها تانك دشمن مواجه شده بود عقب نشینی نكرد و به درجۀ رفيع شهادت نائل گشت و پیكر مطهرش بعد از سیزده سال به میهن عزيز بازگردانده شد... وصیتنامه نوشت: سلام بر شهیدان راه خدا و سلام بر روح خدا فرماندۀ كل قوا خدایا، تو بنگر كه چگونه عاشقانت برای حفظ ارزشهای والای اسلامی، اینچنین راحت، گرانبهاترین دارایی خویش را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم میكنند. خدایا، ببین اسطورههای شهادت، فرزندان ابراهیم، پیروان محمد(ص)، عاشقان خط سرخ حسین (ع)، سربازان گمنام اسلام و مریدان حضرت بقیةالله و نایب بر حقش خمینی كبیر، چگونه حیات را به بازی گرفتهاند و سرمست عشقند.عشق به الله، عشق به شهادت. سربازان پرخروش روحُالله به قبلۀ نور پیوستند و نورافشانی میكنند، همان نوری كه هماینك چشمان تمامی ستمكاران تاریخ را میآزارد و ره را بر مظلومان و مستضعفان میگشاید. یارانمان، یارانمان رفتند، رفتند تا قلۀ فلاح، رفتند تا قبیله نور و به قبیلۀ مظلومان تاریخ پیوستند. رستگار: 3/3/62 پینوشت1: خبرگزاری فارس: پس از شهید حاج علیرضا موحد دانش، فرماندهی لشكر ده سیدالشهدا به حاج كاظم نجفی رستگار سپرده شد. به دلیل مدت زمان كوتاه مسئولیت ایشان و سالها مفقود بودن پیكرش، كمتر نامی از او برده شده است. وی در عملیات بدر جاودانه شد و پیكرش پس از 13 سال به وطن بازگشت. پینوشت2: اگر پنچ دقيقه از عمر شريفتان را برای مطالعۀ اين لينك صرف كنيد ضرر نمیكنيد...
حال خوشی داشت سبكبار و سبكبال مثل تازه متولد شدهها! بهسراغ دیوان حافظ رفت و تفأّلی زد: آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده در آشنایی ره عشق بسی «رؤیاها» دید... ولی « غافل » از اينكه: شناگر قهاریست، فقط آب بهخودش ندیده است! او دیگر آلوده به آب و غرق شده بود! و در نجوای دل با خودش زمزمه میكرد: ایكاش همهاش «كابوس» بود!
أللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و َآلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعائى إذا دَعَوْتُکَ وَ اسْمَعْ نِدائى إذا نادَیْتُکَ وَ أقْبِلْ عَلىَّ إذا ناجَیْتُکَ خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد؛ و بشنو دعایم را هنگامى که تو را خوانم، و بشنو صدایم را هرگاه تو را صدا زنم، و رو به من کن هرگاه با تو راز گویم فَقَدْ هَرَبْتُ إلَیْکَ وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیکَ مُسْتَکیناً لَکَ مُتَضرِّعاً إلَیْکَ راجِیاً لِما لَدَیْکَ ثَوابى زیرا من به سوى تو گریختم و پیش رویت ایستادم در حال بیچارگى و فروتنى بهدرگاهت و امیدوارم ثوابم را که در پیش توست وَ تَعْلَمُ ما فى نَفْسى وَ تَخْبُرُ حاجَتى وَ تَعْرِفُ ضَمیرى وَ لا یَخْفى عَلَیْکَ أمْرُ مُنْقَلَبى وَ مَثْواىَ و تو آنچه را من در دل دارم مىدانى و حاجتم را آگاهى و از نهادم باخبرى و سرانجام کار و سرمنزل من بر تو روشن است وَ ما اُریدُ أنْ اُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقي وأتَفَوَّه ُبِهِ مِنْ طَلِبَتى وَ أرْجُوهُ لِعاقِبَتى و نیز (آگاهي)آنچه را كه مىخواهم از گفتارم بدان لب گشایم و آن طلبى را که مى خواهم به زبان بياورم و امید آنرا براى سرانجام کارم دارم وَ قَدْ جَرَتْ مَقادیرُکَ عَلَىَّ یا سَیِّدى فیما یَکُونُ مِنّى إلى آخِرِ عُمْرى مِنْ سَریرَتى وَ عَلانِیَتى اى آقاى من مقدّرات تو بر من جارى گشته در آنچه از من تا آخر عمر سر زند چه از کارهاى پنهانم و چه آشکارم وَ بِیَدِکَ لابِیَدِ غَیْرکَِ زِیادَتى وَ نَقْصى وَ نَفْعى وَ ضَرّى و کم و زیاد شدن و سود و زیان من بدست توست نه به دست دیگرى إلهی إنْ حَرَمْتَنى فَمَن ْذَا الَّذى یَرْزُقُنى وَ إنْ خَذَلْتَنى فَمَنْ ذَاالَّذى یَنْصُرُنى خدایا اگر تو محرومم کنى پس کیست که روزیم دهد و اگر تو خوارم کنى پس کیست که یاریم دهد إلهی أعُوذُبِکَ مِنَ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ خدایا پناه برم به تو از خشمت و فرو ریختن عذابت إلهی إنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَاْهِل ٍلِرَحْمَتِکَ فَأنْتَ أهْلٌ أنْ تَجُودَ عَلىَّ بِفَضْلِ سِعَتِکَ خدایا اگر من شایستگى رحمت تو را ندارم ولى تو شایسته آنى که از زیاده بخششت به من احسان کنى إلهی کَأنّى بِنَفْسى واقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ أظَلَّها حُسْنُ تَوَکُّلى عَلَیْکَ فَقُلْتَ ما أنْتَ أهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنى بِعَفْوِکَ خدایا خود را چنان مینگرم که گویا در برابرت ایستاده و آن توکل نیکویى که بر تو دارم بر سر من سایه افکنده و تو نیز آنچه را شایسته آنى درباره من فرموده و مرا در سراپرده عفو خویش پوشاندهاى إلهی إنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أوْلى مِنْک َبِذلِکَ خدایا اگر بگذرى پس کیست که از تو بدین کار سزاوارتر باشد وَ إنْ کانَ قَدْ دَنا أجَلى وَ لَمْ یُدْنِنى مِنْکَ عَمَلى فَقَدْ جَعَلْتُ الإقْرارَ بِالذَّنْبِ إلَیْکَ وَسیلَتى و اگر مرگم نزدیک شده و عملم مرا به تو نزدیک نکرده من به ناچار اقرار به گناه را وسیله خویش به درگاهت قرار مىدهم إلهی قَدْ جُرْتُ عَلى نَفْسى فِى النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَیْلُ إنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها خدایا من بر خویشتن ستم کردم در آن توجهى که بدان کردم پس واى بر او اگر نیامرزیش إلهی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَىَّ أیّامَ حَیوتى فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنّى فى مَماتى خدایا پیوسته در دوران زندگى نیکى تو بر من مىرسد پس نیکیات را در هنگام مرگ نیز از من مگیر إلهی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْن ِنَظَرِکَ لى بَعْدَ مَماتى وَ أنْتَ لَمْ تُوَلِّنى إلاّ الْجَمیلَ فى حَیوتى خدایا من چگونه مأیوس شوم از اینکه پس از مرگ مورد حسن نظر تو واقع گردم در صورتى که در دوران زندگیام جز به نیکى سرپرستیام نکردى إلهی تَوَلَّ مِنْ أمْرى ما أنْتَ أهْلُهُ وَعُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِکَ عَلى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ خدایا سرپرستى کن کار مرا چنانچه تو شایسته آنى و توجه کن بر من به فضل خویش که همچون گنهکارى هستم که نادانیاش سراپا او را فرا گرفته إلهی قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْیا وَ أنَا أحْوَجُ إلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْکَ فى الْاُخْرى خدایا براستى تو گناهانى را در دنیا بر من پوشاندى که من به پوشاندن آنها در آخرت محتاجترم إذْ لَمْ تُظْهِرْها لأحَدٍ مِنْ عِبادِکَ الصّالِحینَ با اینکه آشکارش نکردى براى هیچیک از بندگان شایستهات فَلا تَفْضَحْنى یَوْمَ الْقِیمَةِ عَلى رُؤُسِ الْإشْهادِ اى خدا پس در روز قیامت در برابر دیدگان مردم مرا رسوا مکن إلهی جُودُکَ بَسَطَ أمَلى وَ عَفْوُکَ أفْضَلُ مِنْ عَمَلى خدایا جود و بخششت آرزویم را گستاخ کرده و گذشت تو از عمل من برتر است إلهی فَسُرَّنى بِلِقائِکَ یَوْمَ تَقْضِى فیهِ بَیْنَ عِبادِکَ خدایا مرا در آن روزى که میان بندگانت داورى کنى به دیدارت مسرور ساز إلهی إعْتِذارى إلَیْکَ إعْتِذارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ فَاقْبَلْ عُذْرى یا أکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَیْهِ الْمُسیئُونَ خدایا عذرخواهى من به درگاهت عذرخواهى کسى است که از پذیرفتن عذرش بىنیاز نشده پس عذر مرا بپذیر، اى بزرگوارترین کسى که گنهکاران به درگاهش معذرتخواهى کنند إلهی لاتَرُدَّ حاجَتى وَ لاتُخَیِّبْ طَمَعى وَ لاتَقْطَعْ مِنْکَ رَجأئى وَ أمَلى خدایا حاجتم را باز مگردان و طمعم را به نومیدى مکشان و امید و آرزویم را از درگاهت قطع مفرما إلهی لَوْ أرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى وَ لَوْ أرَدْتَ فَضیحَتى لَمْ تُعافِنى خدایا اگر خوارى مرا خواسته بودى راهنمائیام نمىکردى و اگر رسوائیام را مىخواستى تندرستیام نمىدادى إلهی ما أظُنُّکَ تَرُدُّنى فى حاجَةٍ قَدْ أفْنَیْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْکَ خدایا گمان ندارم که در مورد حاجتى که عمر خویش را در خواستن آن از تو سپرى کردم مرا بازگردانى إلهی فَلَکَ الْحَمْدُ أبَداً أبَداً دأئِماً سَرْمَداً یَزیدُ وَ لا َبیدُ کَما تُحِبُّ و َتَرْضى خدایا ستایش خاص توست ستایش ابدى جاویدان همیشگى که فزون شود ولى کم نگردد بدان نحو که دوست دارى و خوشنود شوى إلهی إنْ أخَذْتَنى بِجُرْمى أخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَ إنْ أخَذْتَنى ِذُنُوبى أخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ خدایا اگر مرا به جنایتم مأخوذ دارى من هم تو را به عفوت بگیرم و اگر به گناهم بگیرى من هم تو را به آمرزشت بگیرم وَ إنْ أدْخَلْتَنىِ النّارَ أعْلَمْتُ أهْلَها أنّى اُحِبُّکَ و اگر به دوزخم ببرى بدوزخیان اعلام مىکنم که من تو را دوست دارم إلهی إنْ کانَ صَغُرَ فى جَنْبِ طاعَتِکَ عَمَلى فَقَدْ کَبُرَ فى جَنْبِ رَجأئِکَ أمَلى خدایا اگر عمل من در جنب اطاعت تو کوچک است ولى آرزویم در کنار امید تو بزرگ است إلهی کَیْفَ أنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِکَ بِالْخَیْبَةِ مَحْروماً وَ قَدْ کانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِکَ أنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً خدایا چگونه من از پیش تو محروم برگردم با اینکه چنان حُسن ظنى من به جود و بخششت داشتم که مرا مورد رحمت خویش قرار داده با نجات بازم خواهى گرداند إلهی وَ قَدْ أفْنَیْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْکَ وَ أبْلَیْتُ شَبابى فى سَکْرَةِ التَّباعُدِ مِنْکَ خدایا من عمرم را در حرص غفلت از تو سپرى کردم و جوانیم را در مستى دورى از تو از بین بردم إلهی فَلَمْ أسْتَیْقِظْ أیّامَ اغْتِرارى بِکَ وَرُکُونى إلى سَبیلِ سَخَطِکَ خدایا بیدار نشدم در آن روزگارى که به کرم تو مغرور بودم و به راه خشم تو متمایل گشته بودم إلهی وَ أنَا عَبْدُکَ وابْنُ عَبْدِکَ قائِمٌ بَیْنَ یَدَیْکَ مُتَوَسِّلٌ بِکَرَمِکَ إلَیْکَ خدایا من بنده تو و فرزند بنده توأم که در برابرت ایستاده و به وسیله کرم تو به درگاهت توسل جویم إلهی أنَا عَبْدٌ أتَنَصَّلُ إلَیْکَ مِمَّا کُنْتُ اُواجِهُکَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْیائى مِنْ نَظَرِکَ وَ أطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْکَ إذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِکَرَمِکَ خدایا من بنده اى هستم که مى خواهم از آلودگى آنچه بدان با تو روبرو شدم از بى حیایى خودم در پیش روى تو خود را پاک سازم و از تو گذشت مى خواهم زیرا گذشت وصف شناساى کرم تو است إلهی لَمْ یَکُنْ لى حَوْلٌ فَانْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ إلاّ فى وَقْتٍ أیْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِکَ وَ کَما أرَدْتَ أنْ أکُونَ کُنْتُ فَشَکَرْتُکَ بِإدْخالى فى کَرَمِکَ وَ لِتَطْهیرِ قَلْبى مِنْ أوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْکَ خدایا من آن نیرویى که بتوانم بهوسیله آن خود را از نافرمانیات منتقل سازم ندارم مگر در آن وقت که تو براى دوستیات بیدارم کنى و آنطور که خواهى باشم، پس تو را سپاس گویم که مرا در کرم خویش داخل کردى و دلم را از چرکیهاى بىخبرى و غفلت از خویش پاکیزه ساختى إلهی اُنْظُرْ إلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَیْتَهُ فَأجابَکَ وَ اْستَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِکَ فَأطاعَکَ خدایا به من بنگر نگریستن کسى که او را خوانده اى و او پاسخت داده و به یارى خویش به کارش واداشتهاى و فرمانبریات کرده یا قَریبَاً لا یَبْعُدُ عَنِ المُغْتَرِّ بِهِ وَ یا جَواداً لایَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ اى نزدیکى که دور نگردى از آن کس که بدو مغرور گشته و اى بخشندهاى که بخل نورزد از آنکس که امید نیکیاش دارد إلهی هَبْ لى قَلْباً یُدْنیهِ مِنْکَ شَوْقُهُ وَ لِساناً یُرْفَعُ إلَیْکَ صِدْقُه ُوَ نَظَراً یُقَرِّبُهُ مِنْکَ حَقُّهُ خدایا دلى به من بده که اشتیاقش به تو موجب نزدیکیاش به تو گردد و زبانى که صدق گفتارش به سوى تو بالا آید و نظر حقیقت بینى که همان حقیقتش او را به تو نزدیک گرداند إلهی إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِکَ غَیْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِکَ غَیْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ أقْبَلْتَ عَلَیْهِ غَیْرُ مَمْلُوکٍ خدایا کسى که بهوسیله تو شناخته شد گمنام نیست و کسى که به تو پناهنده شد خوار نیست و کسى که تو بسویش رو کنى بنده دیگرى نخواهد بود إلهی إنَّ مَنِ نْتَهَجَ بِکَ لَمُسْتَنیرٌ وَ إنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِکَ لَمُسْتَجیرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِکَ یا إلهی خدایا بهراستی هر کس به تو راه جوید راهش روشن است و هر که به تو پناه جوید پناه دارد و من اى خدا به تو پناه آورده ام فَلا تُخَیِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِکَ و َلا تَحْجُبْنى عَنْ رَاْفَتِکَ پس گمانى را که به رحمتت دارم نومید مکن و از مهر خویش منعم مکن إلهی أقِمْنى فى أهْلِ وِلایَتِکَ مُقامَ مَنْ رَجَا الزِّیادَةَ مِنْ مَحَبَّتِکَ خدایا جاى مرا در میان دوستدارانت جاى آن دسته از ایشان قرار ده که امید افزایش دوستیات را دارند إلهی و َألْهِمْنى وَلَهاً بِذِکْرِکَ إلى ذِکْرِکَ وَ هِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ أسْمأئِکَ وَ مَحَلِّ قُدْسِکَ خدایا در دلم اندازه شیدایى و شیفتگى ذکر خود را پیاپى و همتم را در نشاط فیروز شدن اسمائت و محل قدست قرار ده إلهی بِکَ عَلَیْکَ إلاّ ألْحَقْتَنى بِمَحَلِّ أهْلِ طاعَتِکَ و َالْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِکَ خدایا به حق خودت بر خودت سوگند که مرا به محل فرمانبرداریت جایگاه شایسته اى از مقام خوشنودیت برسانى فَإنّى لا أقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعاً وَ لا أمْلِکُ لَها نَفْعاً زیرا که من قادر بر دفع چیزى از خود نیستم و مالک سودی هم برایش نیستم إلهی أنَا عَبْدُکَ الضَّعیفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوکُکَ الْمُنیبُ خدایا من بنده ناتوان گنهکار تو و مملوک زارى و توبهکننده به درگاهت هستم فَلا تَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَکَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِکَ پس مرا در زمره کسانى که روى از آنها گرداندى و غفلتشان مانع از گذشت تو گشته قرارم مده إلهی هَبْ لى کَمالَ الإنْقِطاعِ إلَیْکَ وَأنِرْ أبْصارَ قُلُوبِنا بِضِیأءِ نَظَرِها إلَیْکَ حَتّى تَخْرِقَ أبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ أرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ خدایا بریدن کاملى از خلق بسوى خود به من عنایت کن و دیدههاى دلمان را به نور توجهشان به سوى خود روشن گردان تا دیده هاى دل پردههاى نور را پاره کند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آویخته به عزت مقدست گردد إلهی وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَیْتَهُ فَأجابَکَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ فَناجَیْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَکَ جَهْراً خدایا از کسانى قرارم ده که او را خواندى و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت و از این رو در پنهانى با او به رازگویى پرداختى ولى آشکارا برایت کار کرد إلهی لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الاْیاسِ وَ لأ انْقَطَعَ رَجأئى مِنْ جَمیلِ کَرَمِکَ خدایا به خوشبینى من ناامیدى را مسلط مکن و امیدم را که به کرم نیکویت دارم قطع مکن إلهی إنْ کانَتِ الْخَطایا قَدْ أسْقَطَتْنى لَدَیْکَ فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَکُّلى عَلَیْکَ خدایا اگر خطاهایم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى که به تو دارم از من درگذر إلهی إنْ حَطَّتْنِى الذُّنُوبُ مِنْ مَکارِمِ لُطْفِکَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْیَقینُ إلى کَرَمِ عَطْفِکَ خدایا اگر گناهانم بواسطه بزرگواریهاى لطفت مرا بى مقدار ساخته ولى در عوض یقین به بزرگ توجه تو، مرا هشیار کرده الهى إنْ أنامَتْنِى الْغَفْلَةُ عَنِ الإسْتْعِدادِ لِلِقأئِکَ فَقَدْ نَبَّهَنِى الْمَعْرِفَةُ بِکَرَمِ آلأئِکَ خدایا اگر بىخبرى از آماده شدن براى دیدارت مرا به خواب فرو برده ولى در عوض معرفت به بزرگ نعمتهایت، مرا بیدار کرده إلهی إنْ دَعانى إلَى النّارِ عَظیْمُ عِقابِکَ فَقَدْ دَعانى إلَى الْجَنَّةِ جَزیلُ ثَوابِکَ خدایا اگر بزرگ کیفرت مرا به دوزخ مىخواند ولى در مقابل پاداش فراوانت مرا به بهشت دعوت مىکند إلهی فَلَکَ أسْئَلُ وَ إلَیْکَ أبْتَهِلُ وَ أرْغَبُ و َأسْئَلُکَ أنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدایا پس از تو خواهم و بسوى تو زارى کنم و بگریم و از تو خواهم که درود فرستى بر محمد و آل محمد وَ أنْ تَجْعَلَنى مِمَّنْ یُدیمُ ذِکَرَکَ و َلا ویَنْقُضُ عَهْدَکَ وَ لایَغْفُلُ عَنْ شُکْرِکَ وَ لایَسْتَخِفُّ بِأمْرِکَ و مرا از کسانى قرارم دهى که پیوسته به یاد توأند و پیمانت را نمىشکنند و از شکر تو غافل نشوند و دستور تو را سبک نشمارند إلهی وَ ألْحِقْنى بِنُورِ عِزِّکَ الاْبْهَجِ فَأکُونَ لَکَ عارِفاً وَ عَنْ سِواکَ مُنْحَرِفاً خدایا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غیر تو روگردان باشم وَ مِنْکَ خأئِفاً مُراقِباً یا ذَاالْجَلالِ و َالإکْرامِ و َصَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ رَسُولِهِ وَ الِهِ الطّاهِرینَ وَ سَلَّمَ تَسْلیماً کَثیراً و از تو ترسان و نگران باشم اى صاحب جلالت و بزرگوارى و درود خدا بر محمد پیامبرش و بر آل پاکش باد و سلام بسیار بر ایشان باد. برگرفته از وبلاگ عارف بالله
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ به نام خداوند بخشنده بخشايشگر، بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد
انسان را از خونى بسته شده آفريد.
بخوان كه پروردگارت از هر كريمى كريمتر است
كسى است كه به وسيله قلم تعليم كرد
آرى انسان را تعليم كرد چيزهايى را كه نمىدانست
افضل الاعمال بعد الایمان ألتودد الی الناس بهترین كارها پس از ایمان به خدا دوستی با مردم است منبع: كنز العمال ، ج ۹ ، ص ۵ ، ح ۲۴۶۵۳
نالهاي سوخته از سينه سوزان آيد وين نوائيست که از گوشه زندان آيد آن چه زندان که سيه چال بود از دهشت شب و روزش به نظر تيره و يکسان آيد هاي هارون که گرفتار تو شد موسي عصر شب و روز تو و او هر دو به پايان آيد سالها اين پسر فاطمه مهمان تو هست هيچ گفتي که چهها بر سر مهمان آيد همدم آن پدر پير ز چندين اولاد طفل اشکي است که از ديده به دامان آيد امشب از غربت او سلسله هم مينالد که آن جگر سوخته را عمر به پايان آيد گرچه اين زمزمه خاموش شود تا به ابد بانگ مظلوميتش از سينه باران آيد "سيد رضا موید»
امام کاظم علیهالسلام به هشام میفرمودند: «ای هشام، امیر مؤمنان علی علیهالسلام به یارانش سفارش میکرد و میفرمود: شما را به ترس از خدا در نهان و آشکار و رعایت داد در خشنودی و خَشم... وصیت میکنم. و نیز شما را سفارش میکنم به اینکه با کسی که از شما بریده بپیوندید و از کسی که به شما ستم کرده گذشت کنید و بر کسی که از شما دریغ داشته ببخشید. و باید نظرتان عبرت، و خاموشیتان اندیشه، و سخنتان ذکر خدا و سرشتتان سخاوت باشد؛ زیرا بخیل به بهشت و سخاوتمند به دوزخ نرود». سایت تبیان
شنبه: ولادت حضرت علی اصغر امام حسین علیهما السلام را تبریک میگويم.
یکشنبه: ولادت حضرت امام محمدتقی علیه السلام هم مبارکتون باشه.
همچنین روز مرد و پدر!
جمعه ۱۵ رجب: وفات حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت باد.
از ابوهاشم جعفری حکایت شده که دچار تنگدستی شدیدی شدم. به سراغ امام هادی علیه السلام رفتم و با اجازه آن بزرگوار در محضرش نشستم. قبل از آن که سخنی بگویم حضرت فرمود: ابوهاشم! تو میخواهی کدام یک از نعمتهای بیشمار خدای متعال را سپاس گزاری؟ زبانم بند آمد و ندانستم در پاسخ حضرت چه بگویم. حضرت ادامه داد: خداوند ایمان را روزی تو گردانیده و بدین وسیله بدنت را بر آتش (جهنم) حرام گردانیده است، به تو نعمت عافیت داده و از این راه تو را در راه طاعت خود یاری داده، به تو نعمت قناعت (و عزّت نفس) عنایت کرده و با آن تو را از خواری و ذلّت مصون داشته است، ابوهاشم! من این سخنان را برای این گفتم، چون دانستم آمدهای از تنگدستیات شِکوه کنی، و در ضمن دستور دادم صد دینار به تو بدهند.(1) شُکرُ کُلِّ نِعمَةٍ و اِن عَظُمَت اَن تَحمِدَاللهَ عَزّ و جَلّ عَلَیها.(2) شکر هر نعمتی، هر چند عظیم، آن است که خدای متعال را بر آن ستایش کنی. امام صادق علیه السلام 1- بحارالانوار، ج 50، ص 129 . / 2- اصول کافی، ج 2، ص 95 .
امام كاظم (عليه السلام) فرمود: رجب نام نهرى است در بهشت از شير سفيدتر و از عسل شيرينتر . هركس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد خداوند از آن نهر به او مى نوشاند. من لا يحضره الفقيه ج 2 ص 56 ح 2 اولین دانشگاه اسلامی * راهنمایی راه شناس * به عمل كار برآید * سرچشمه علوم الهی * كار دنیایی = طاعت الهی * جور دیگر باید دید * منبع سایت تبیان
بهانه هستی
فاطمه ای طلیعه عشق! ای بهانه هستی! ای عصاره وجود رسول(ص)!
پیش از تو خدای عالم، بهانه ای برای آفریدن نداشت. عشق بی معنا مانده بود. فخر، فروتنی، بزرگی، آبرو، زیبایی و كمال همه واژه هایی تهی، بی فروغ و بی نشان بودند. تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردی؛ فخر را مایه مباهات شدی؛ فروتنی در مكتب تو درس افتادگی آموخت؛ بزرگی، اوج از بلندای تو یافت. آبرو حتی از تو آبرو گرفت؛ زیبایی را تو زینت بخشیدی؛ و ... بالاخره كمال نیز بواسطه تو تكامل پذیرفت. مانده ام از تو چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ كه قلم درمانده از ستایش توست؛ تویی كه: تجلّی خدایی و خدای تجلّی؛ كه تمام حسنی و حسن تمام؛ كه دخت یكتای رسولی و یكتا دخت رسول؛ كه كوثر حقیقتی و حقیقت كوثر؛ كه چشم روشن رسولی و روشنای چشم رسول (ص)؛ كه محبوبترین همسری و همسر محبوبترین؛ كه فخر كمالی و كمال فخر؛ كه تجسّم عصمتی و عصمت مجسّم؛ كه حقیقت ژرفی و ژرفای حقیقت؛ كه طهارت محضی و محض طهارت؛ كه ... تاریخ هرگز از یاد نخواهد برد آن بامداد رؤیایی،آن پگاه شگرف كه تو در وجود آمدی، گاه شكفتن تو، لبخند رضایت بر لبان خدا جاری بود، فرشتگان هل هله كنان شعر سرور می سرودند، عالم غرق در اشتیاق بود، محمد(ص) اما در پوست خود نمی گنجید، كودكان شادمانه این و آن سو می پریدند. زنان، بر مادر تو، خدیجه، رشک می بردند. و اینك... تو آن ماه تمامی كه روزی از مشرق سرزمین وحی درخشیدن گرفتی و امروز عالمیان همچنان سرگشته و سرمست از حضور شكوهمند تو... ابو القاسم شكوری ............................................... میلاد نور / گردنبند پربركت/ فاطمه، بهشت پیامبر تسبیح حضرت زهرا علیها السلام /شب چه بود؟ طرّه ای از موی تو كتابشناسی حضرت زهرا علیها السلام / برگی از دفتر دل (مدایح) شاخهی طوبی /سرّ مخفی لولاك /كودكی دردانه /سرو باغ محمد مقام حضرت زهرا در كلام رهبری(فیلم) تصاویر ویژه منبع: سایت تبیان
چگونه در نماز حضور قلب داشته باشیم؟ اعضا و جوارح بدن هر یك از ما انسانها، در حكم جماعتی است كه به امامت یك نفر كار می كند. امام این جماعت در دنیا عقل، خیال، وهْم و یا عشق است. هر كس امام جماعت درون خود را می شناسد. شئون مادون و اعضا و جوارح زیردست، همه به امامت او كار می كنند؛ یعنی اگر كسی انسان سالم و سالكی بود، همۀ قوای درونی و بیرونی او به امامت عقل كار می كند. انسان عاقل قوای درونی و رفتارهای بیرونی خود را عاقلانه تدبیر و تنظیم می كند. اگر بخواهیم بدانیم كه امام جماعت درون ما عقل است یا هوای نفس، باید به اعمال و رفتار و گفتار خود نظری بیفكنیم؛ یعنی گفتار و رفتار و به طور كلی سیره و سنّت انسان، نشان دهندۀ امامی است كه در محرابِ درون او نهادینه شده است. اگر شخصی حرف خوب می زند، كار خوب می كند، بد كسی را نمی خواهد و ظاهر و باطنش یكی است، نشان این است كه امام درون او نور است؛ اما اگر كسی كار بدی كرد، دروغ گفت، عشوه ای كرد، رشوه ای برد یا اختلاس كرد، نشانۀ آن است كه در درون او خائنی به امامت رسیده است. بر این اساس، اگر اعضا و جوارح سالم بود، امام آن رو به قبله نماز خوانده است، و اگر اعضا و جوارح به فساد آلوده شدند، امام آنها پشت به قبله دارد. به هر حال، بعضی مُختالانه زندگی می كنند؛ نه عاقلانه. در قرآن كریم آمده است:«(إنّ الله لا یحِبُّ كلَّ مُختالٍ فَخور)» «لقمان:18». مُختال یا مُتخیّل یا كسی كه به خیال زندگی می كند نه عقل، محبوب خدا نیست. ارزشهای اعتباری و من و ماهای زودگذر، خیال بافی است؛ اگر كسی به این گونه مسائل سرگرم شد و خود را به غیر خدا مشغول كرد، مُختال است. انسان مُختال زندگی و نماز عاقلانه ندارد. نماز عاقلانه روزی كسی است كه در بیرون، قوای خود را تطهیر كرده باشد. رفتار ناروا، گفتار ناشایست و ... موجب می شود كه ما زندگی و در نتیجه نماز عاقلانه ای نداشته باشیم. اگر انسان تلاش كند، در تمام لحظات زندگی مراقب اعضا، جوارح و اندیشه ای خود باشدقطعاً با حضور قلب بیشتری نماز می گزارد، زیرا حضور قلب در نماز، عصاره و خلاصۀ حفظ حضور قلب در تمام ساعات زندگی است. كسی كه هر لحظه خود را در محضر خدا می بیند، به راحتی و با حضور قلب كامل به نماز می ایستد؛ اما كسی كه در طول شب و روز، به همه چیز جز خدا فكر می كند، قطعاً نمی تواند در نماز حضور قلب داشته باشد. نسیم اندیشه:ص/۱۴۰
شیخ مرتضی روز هجدهم ذی الحجه ـ عید غدیر ـ سال ۱۲۱۴ هـ. ق. در محله مشایخ انصاری دزفول تولد یافته است. شیخ انصاری از سال ۱۲۶۶ق. تا هنگام وفات ۱۸ جمادی الثانی سال۱۲۸۱ق. ریاست علمیه فقهای شیعه را داشت و مورد تکریم و احترام فوق العاده فقها و دانشمندان و رؤسای کشورهای اسلامی قرار گرفت و نخستین فقیهی بود که یگانه مرجع شیعیان جهان گردید. جهت مشاهده زندگی نامه به ادامه مطلب مراجعه نمایید...
منبع:سايت تبيان
السّلامُ عليكِ أيتها الصِّدّيْقَةُ الشّهيدَة درود بر تو ای صديقه شهيده السّلامُ عليكِ أيتها المَظلومَةُ المَغْصُوبَة درود بر تو ای ستمديده و حقش غصب شده السّلامُ عليكِ أيتها المُضْطهَدَةُ المَقْهُورَة درود بر تو ای فشار ديدۀ مقهور السَّلامُ عَلَيكِ يا فاطمةُ بِنْتَ رَسُولِ الله و رحمةُ الله و بركاته
برخورد علی علیه السلام با مهاجمین چه بوده است؟ در برخی تواریخ به این مسئله به گونه ای پرداخته شده است، گویا علی علیه السلام در موقع هجوم دشمنان هیچ عكس العملی از خود نشان نداده، اما باید گفت واقعیت امر غیر از این است كه برخی اورده اند كه حضرت بدون هیچ عكس العملی تسلیم خواستۀ آنان شد. چرا كه هیچ عقل سلیمی باور نمی كند مردی كه پشت جنگاوران عرب را به زمین زده و آنان را نابود ساخته، حال در برابر عده ای فرومایه، مطلقا سكوت كرده و هیچ گونه واكنشی از خود نشان ندهد. به نظر می رسد این جزء محالات است: فردی هر چند هم ناتوان باشد، ببیند عده ای به خانه اش هجوم برده و زن و فرزندش را مورد ضرب و شتم قرار می دهند، اما هرگز از جایش تكان نخورده و دفاع نكند، چه رسد به غیرت امیرمؤمنان علیه السلام. واقعیت امر این است كه حضرت علی علیه السلام با مشاهدۀ این جریان، فوراً از جای برخاسته و یقۀ عمَر را گرفته او را به زمین زده، و آنچنان به بینی و گردنش كوبید، و ارادۀ كشتن او را نمود، كه در همان حال به یاد سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله افتاد. اینجا بود كه عمَر را مخاطب قرار داده، فرمود: قسم به خدایی كه محمد را به پیامبری ارج نهاده است، ای پسر صهاك! اگر نبود كه كتابی از طرف خدا گذشته و عهدی كه با رسول خدا صلی الله علیه و آله بسته ام می فهمیدی كه تو نمی توانستی داخل خانۀ من شوی.(اسرار آل محمد، ص:33) علامۀ مجلسی رحمه الله می افزاید: با فریاد و استغاثۀ عمَر در زیر پای امیرمؤمنان عده ای دیگر به خانۀ علی ریخته و خالد بن ولید شمشیر كشیده و علی را مورد حمله قرار داد، اما حضرت بر او حمله كرد كه وی از رعب و وحشت علی علیه السلام را سوگند داد تا از او دست بردارد. در این هنگام تنی چند از یاران علی علیه السلام باخبر شده و مقداد و سلمان و ابوذر و عمار و بریده اسلمی داخل خانه شده، به كمك علی علیه السلام شتافتند، چیزی نمانده بود كه یك زد و خورد و خونریزی سختی در خانۀ علی علیه السلام رخ دهد- اما ظاهراً از اینكه دست به یك حركت كوبنده علیه مهاجمین نزدند به اشارۀ امیرمؤمنان بوده است- سرانجام امیرمؤمنان را از خانه برای بیعت بیرون برده و مردم به دنبال او راه افتادند.(بحارالأنوار، ج:8 ص: 56) فاطمه(س) الگوی حیات زیبا/ محمدجواد مروجی طبسی/ ص:۱۱۶
........................................................................ قطره ای از كمالات پرورش یافتۀ دامان وحی و سرور زنان عالم حضرت فاطمۀ زهرا در كتاب «خصائص الفاطمیه» از جابر جعفی روایت كرده است كه امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله از خداوند تبارك و تعالی نقل كرده است كه فرمود: «لَولاكَ لَما خَلَقْتُ الأفلاكَ و لَولا عَلی لَما خَلَقْتُكَ، و لَولا فاطمة لَما خَلقْتُكُما». اگر به خاطر وجود تو نبود عالم هستی را به وجود نمی آوردم، و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم، و اگر فاطمه نبود هیچ كدام از شما دو نفر را خلق نمی كردم. (ترجمۀ كتاب نفیس القطره/ج:1ص:418)
پیام حضرت آیت الله فاضل لنكرانی(قدس الله نفسه الزكية) به مناسبت شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بسم الله الرحمن الرحیم «السلام علیكِ أیتهاالصّدّیقة الشّهیدة» در آستانۀ سالگرد شهادت بزرگ بانوی اسلام و جهان، فاطمۀ زهرا سلام الله علیها قرار داریم. وجود شریفی كه مورد مباهات حق تعالی و میوۀ دل رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و همسر امیرالمؤمنین علی علیه السلام و مادر امامان معصوم ما است. آن حضرت بزرگترین بانوی عالمیان است. گرچه در قرآن كریم خداوند نسبت به حضرت مریم فرموده است«و اصطفاك علی النساءالعالمین»(آل عمران43) اما بر حسب روایات معتبره این اختیار و اصطفاء از آن جهت بوده است كه حضرت مریم بدون شوهر، ولادت حضرت عیسی(علی نبینا و آله علیهم السلام) را محقق ساخت و از این جهتِ خاص، حضرت مریم علیهاالسلام نظیر نداشت. اما مقام و عظمت حضرت فاطمه علیها السلام در علم و عصمت و طهارت و عبودیت و بندگی بر همۀ زن های عالم از ازل تا ابد برتری دارد. لازم است شیعیان و مسلمانان روز سوم جمادی الثانی كه مصادف با شهادت آن صدّیقۀ كبری است و از طرف دولت جمهوری اسلامی تعطیل عمومی است را گرامی دارند و با برپایی مراسم سوگواری و عزاداری و به راه انداختن دستجات، این روز را به عاشورایی دوم تبدیل نمایند، همان طوری كه به حمدالله در چند سال اخیر، این ملت فاطمی به وظیفۀ خویش به نحو احسن عمل كردند ولازم است از این جهت تقدیر و تشكر نمایم. روشن است كه تكریم و احترام به زهرای اطهر، همانا تعظیم به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و اجر رسالت آن حضرت است. ملت عزیز و بزرگوار ایران با توجه به حبل محكم و ناگسستنی اهل بیت علیهم السلام افتخارات بزرگی را در صحنه های انقلاب آفرید و با همین نیرو به پیش می رود؛ باید بدانیم رمز موفقیت ما، ارتباط و ایمان كامل به مكتب ائمۀ طاهرین و توسل به آن ذوات مقدسه است. هویت واقعی ما، تشیع حقیقی و اسلام راستین است. خداوند متعال هر چه بیشتر ما را از عنایات كوثر خویش فاطمۀ زهرا علیها السلام بهره مند بفرماید. محمد فاضل لنكرانی- 15/4/1384
شیخ طوسی قدس سرّه از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله نقل می كند كه آن حضرت فرمودند: در غیر یاد خدا زیاد سخن نگویید كه، زیرا سخن زیاد در غیر یاد خدا سبب قساوت قلب می شود، چه اینكه دورترین مردم از خدا كسی است كه قساوت قلب داشته باشد. حضرا استاد حسن زاده آملی دام عزّه می فرمایند: دهان باب الله است. صادرات و وارداتش را كنترل كنید، دهان گوش جان است، سعی كنید چانه تان را عقل بچرخاند.
........................................................... دیشب تـفریح تازه ای اختراع کردم ، و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند؛ یکی فریاد می زد که « این گناه است! » ــ دیگری می گفت « عین تقوی ست. » دیوانه/ جبران خلیل جبران
...................................... در محضر حضرت آیت الله جوادی آملی سؤال: میزان علم معصوم علیه السلام به غیب چقدر است؟ آیا در مسائل دنیوی نیز از این علم بهره می گیرد؟ در صورت بهره گیری از علم غیب در مسائل دنیوی، چرا امام علی علیه السلام مدتی پس از قبول خلافت فرمود: اگر می دانستم چنین اتفاقی می افتد، نمی پذیرفتم؟ جواب: معصوم به اذن خدا از غیب باخبر است و از همۀ آنچه در مصالح امت اسلامی دخالت دارد، آگاه است. با این همه باید به چند نكته توجه داشت: یكم: علم غیب تكلیف آور نیست؛ یعنی اگر انسان از راه شرایط و حُجیّت و مانند آن، تحصیل علم كند، در برابر آن تكلیف دارد؛ ولی علمی كه از ناحیۀ غیب به دست آمده، تكلیف نمی آورد. دوم: سنّت خداوند چنین اقتضا می كند كه معصومین علیهم السلام هم، مانند انسانهای دیگر، آزموده شوند و آسیب ببینند، بنابراین نباید از این علم استفاده كنند یا به استفادۀ از آن مأمور نبودند؛ البته گاهی برای یاری دین از غیب كمك می گرفتند؛ ولی اصل بر این بود كه در جریان امور عادی از علم غیب استفاده نكنند.
محرم 1383 هجري قمري و مقدمات قيام خونين 15 خرداد 1342 بخشي از سخنان تاريخي امام خميني« قدس سره» دستگيري امام قدس سره و قيام خونين 15 خرداد حتما به ادامه مطلب مراجعه کنید ... خیلی جالبه!!!
................................................................... لـیـلـة ُالـقـَـدر در تفسیر «فرات» از امام صادق علیه السلام در ذیل آیه شریفه (إنّا أنزلْناهُ في لیلة القدر) نقل کرده است که فرمود: اللیلة فاطمة، و القدر الله، فمن عرف فاطمة علیها السلام، حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر، و إنّما سمّیت فاطمة لأنّ الخلق فطموا عن معرفتها.(تفسیر فرات ص581 و بحار الأنوار43/65) مراد از «لیلة» فاطمه علیها السلام است و مقصود از «قدر» خداوند است، پس هر که فاطمه علیها السلام را آن طوری که سزاوار است و حق معرفت او است بشناسد، شب قدر را درک کرده است، و همانا آن حضرت «فاطمه» نامیده شده زیرا مردم از شناخت او باز داشته شده اند و عاجزند. مؤلف رحمه الله گوید: شاید راز تشبیه فاطمه علیها السلام به «لیلة القدر» پنهانی و در پرده بودن معرفت و شناخت آن حضرت نسبت به مردم است مثل پنهان بودن شب قدر، و به خاطر همین آن را در آیه با دو حرف استفهام آورده و فرموده است ( و ما أدراک ما لیلة القدر) تا بزرگی شأن و قدر آن را بفهماند. یا عاجز بودن شناخت آن را برای غیر معصومین ثابت کند، زیرا شب قدر را غیر از معصومین علیهم السلام نمی شناسند. و یا مقصود این است که هر کس فاطمه علیها السلام را آنگونه که سزاوار است بشناسد و به حقیقت معرفت او پی ببرد، پرده از کنار چشمان او کنار می رود و جلالت و عظمت آن حضرت و فرود آمدن فرشتگان را به محضر او در آن شب می بیند، به طوری که به شب قدر بودن آن یقین پیدا می کند، و در حقیقت، درک شب قدر همین است.( ترجمه کتاب نفیس القطرة ص 431و414)
فقط کافیه که روی گزینه دلخواه کلیک کنید! آن ها هم زبان به اعتراف گشودند! عصر امام خميني (ره) و انقلاب در حوزه علم و انديشه نگرش استراتژيك امام در مطبوعات جهان منبع: سایت تبیان
آنگاه میترا باز به سخن در آمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟ و او در پاسخ گفت : شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود. اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند. به یکدیگر عشق بورزید، اما از عشق بند مسازید : بگذارید که عشق دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند،با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند. دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلهایتان را نگه دارد. در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. پیامبر/ جبران خلیل جبران
نكتة شايان ذكري كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه سلامِ جدّي، تنها در ملاقاتِ تازه روي مي دهد. بنابراين، كسي كه همراه و هم سخن شخصي باشد، به او سلام نمي كند، بر خلاف انسانِ غايبي كه به حضور مي رسد و بطور جدي سلام مي كند، و چون نماز «معراج مؤمن است» و نماز گزار به معراج سير داده شده، و در نماز با پروردگار خود مشغول مناجات بوده و از زمين و اهلِ آن، بلكه از ما سِوَی الله غايب شده است، وقتي مناجاتش پايان مي گيرد و اجازة هُبوط به زمين و محشور شدن با اهل آن مي يابد، گويا تازه وارد مي شود و تازه با ديگران ملاقات مي كند، از اين رو سلام جدي از او صادر مي شود. امّا نمازگزاري كه از نمازش غفلت دارد و در زمين و اهلِ آن به سيرِ فكري مشغول است، از آنان غايب نبوده تا ملاقاتِ تازه صورت بگيرد و صحيح باشد كه به آنان سلام كند. از اين رو برخي از كساني كه گرداگردِ معرفت طواف مي كنند (عُرَفا) سخني بدين معنا دارد: چگونه نمازگزار –كه قرآن دربارة او «وَيلٌ» گفته، چون از نمازش غافل است- از سلامِ نمازِ خود شرم نمي كند؟ وي (فتوحات مكيه/ ابن عربي/ ج1 ص 432) مي گويد: بدان كه سلام از نمازگزار صحيح نيست جز اينكه با پروردگار خويش در حال مناجات بوده و از همة آنچه غير خداست بريده باشد ... و چون بخواهد از آن حالِ مناجات به حالتِ مشاهدة اين جهان و اجتماع منتقل شود، مانند انسانِ تازه وارد بر آنان سلام مي كند؛ زيرا در نمازش نزد خداوند حضور داشته و از مردم غايب بوده است، پس اگر نمازگزار هميشه در حال نماز نيز در اين جهان و اجتماع بوده (و به آنان بينديشد) چگونه مي تواند بر آنان سلام كند؟! چرا چنين نمازگزاري شرم نمي كند؟! چون با سلامِ نمازش چنين وانمود مي كند كه نزد خدا بوده و هم اكنون به مردم و اجتماع رسيده و بر آنان سلام مي كند! بنابراين، سلامِ عارف در نماز براي منتقل شدنِ وي از حال نماز به حال ديگر است. رازهاي نماز / آيت الله جوادي آملي حفظه الله تعالي / ص 152
آنگاه میترا گفت با ما از عـشـق سخن بگو. پس او سر برداشت و مردمان را نگریست ، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت: هنگامی که عشق شما را فرا می خواند، از پی اش بروید، اگر چه راهش دشوار و نا هموار است. و چون بال هایش شما را در بر می گیرند، وا بدهید اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما ار زخم برساند. و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند، چنان که بادِ شمال باغ را ویران می کند. زیرا که عشق در همان دَمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند. و همچنان که می پروانـََد ، هَرَس می کند. همچنان که از قامتِ شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند ، و به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد. شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد. شما را می کوبد تا برهنه کند. شما را می بیزد تا از خس جدا سازد. شما را می ساید تا سفید کند. شما را می ورزد تا نرم شوید؛ و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نانِ مقدس شوید ، بر خوانِ مقدسِ خداوند. همه این کارها را عشق با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید. اما اگر از روی ترس فقط در پی ِ آرام ِِ عشق و لذت عشق باشید، پس آنگاه بهتر آن است که تن ِ برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی ِ عشق دور شوید، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام ِ اشک را. عشق چیزی نمی دهد مگر خود را ، و چیزی نمی گیرد مگر از خود. عشق تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که عشق بر پایه عشق استوار است. هنگامی که عشق می ورزید مگویید که « خدا در دل من است، » بگوئید « من در دل خدا هستم. » و گمان نکنید که می توانید عشق را راه ببرید، زیرا عشق، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد بُرد. عشق خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد. اما اگر عشق می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند: آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خوانـَد. آشنا شدن با درد مهربانی بسیار. زخم برداشتن از دریافتی که خود از عشق دارید؛ و خون دادن از روی رغبت و با شادی. بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز ِ دیگر برای عشق ورزی؛ آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه عشق؛ بازگشتن به خانه با سپاس در پسین گاهان؛ و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب. پیامبر/ جبران خلیل جبران
برخی از ويژگيهای اخلاقی و تعليمی مرحوم علامه طباطبائی«قدس سره » ۱- مرحوم علامه «قدس سره» در نوشتارهای خود عموما و تفسير شريف - الميزان - خصوصا نام كسی را در نقد و تحليل نظر او نمیبردند بلكه غالبا به جرح و تعديل اصل رأی و فكر توجه مینمودند و میفرمودند فكرها است كه با هم برخورد دارند نه صاحبان افكار و محور قدح و مدح ايشان «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال» بود. 2- ايشان در هنگام نقد و جرح يك نظر، حرمت صاحب نظر را حفظ مینمودند و مقام انديشمند را گرامی مي شمردند و هرگز تعبيری كه تحقيرآميز باشد يا حكايت از علم زدگی ايشان بكند نداشتند مگر در مورد ضرورت از باب «ردّوا الحجر من حيث جاء فان الشر لا يدفعه الا الشّر» 3- ايشان با اينكه در مسائل عادی حضور ذهنی نداشتند ولی در مسائل عقلی عموما و مباحث تفسيری خصوصا حضور ذهنی كامل داشتند و اين همان انصراف ممدوح است نه نسيان مذموم و اين نشانه همان آميختگی قرآن با گوشت و خون ايشان میباشد چه اينكه در دوران بيماری و بستری افراد فراموششان شدند ولی اذكار را از ياد نبرد كه نشانه استقرار ايمان است. 4- ايشان در تدريس فن شريف حديث حتما نام راويان را هر چند ضعيف بودند ذكر میكردند و در هنگام قرائت متن حديث، سند را نيز ميخواندند كه نام بزرگان و محدّثان احيا شود و ضمن اشاره به ضعف يك سند حرمت روات را رعايت ميكردند، و ديگر سجايای حضرتش را از ياد نامهها میتوان يافت. 5- دوره درسهای كلاسيك حضرت استاد «قدس سره» از منطق شروع میشد سپس به فلسفه و عرفان میرسيد و سرانجام به قرآن و حديث كه ميراث رسول اكرم صلی اللَّه عليه و آله است ختم ميشد و ارتحالش همانند زندگی پرثمرش تحرك تازهای در جهان علم بوجود آورد گرچه او متذكر بود و راقم اين سطور ناسی يا متناسی «ذهب المتذكرون و بقی الناسون او المتناسون» نهج البلاغه. مقدمه ترجه المیزان ص 31 ( قم- جوادی آملی 26 شهريور 1363 21 ذيحجة
یک بار به مترسکی گفتم « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. » گفت « لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم. » دمی اندیشیدم و گفتم « درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام. » گفت « فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند. » آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.
............................................................................. از امیرالمؤمنین روایت شده که - و آن حدیث مشهوری است – که فرمود : کلّما فی القرآن فی الحمد، و کلّما فی الحمد فی البسملة، و کلّما فی البسمله فی الباء، و کلما فی الیاء فی النقطة، و أنا النقطة التی تحت الباء. تمام آنچه در قرآن است در سوره حمد است و آنچه در سوره حمد است در " بسم الله الرحمن الرحیم" جمع شده است، و آنچه در" بسم الله الرحمن الرحیم" است در باء آن است و همه اسرار باء در نقطه آن است و من نقطه زیر باء هستم. (ترجمۀ كتاب نفيس القطره ج:1 ص: 177)
آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو. و او گفت: فرزندان ِ شما فرزندان ِ شما نیستند. آن ها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد. آنها به واسطه شما می آیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن ِ شما نیستند. شما می توانید عشق خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را، زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند. شما می توانید تن ِ آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روح شان را، زیرا که روح ِ آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب. شما می توانید بکوشید تا مانندِ آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانندِ خود سازید. زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بندِ دیروز نمی ماند. شما کمانی هستید که فرزندانتان مانندِ تیرِ زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد. کمانگیر است که هدف را در مسیرِ نا متناهی می بیند، و اوست که با قدرتِ خود، شما را خم می کند تا تیرِ او را تیز پر و دوررس به پرواز درآورید. بگذارید که خم شدن شما در دستِ کمانگیر از روی شادی باشد؛ زیرا که او، هم به تیری که می پرد عشق می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند. پیامبر / جبران خلیل جبران
و آنگاه شاعری گفت با ما از زیبایی سخن بگو و او پاسخ داد : زیبایی را در کجا می جویید و او را چگونه می یابید، مگر آنگاه که او خود راه و راهبر شما باشد؟ و چگونه از او سخن می گویید، مگر آنگاه که او خود بافنده ی سخنان شما باشد؟ غم دیدگان و آزردگان می گویند « زیبایی مهربان و ملایم است؛ « مانند مادر جوانی که نیم شرمنده از شکوه خود در میان ما راه می رود. » و شوریدگان می گویند « نه ، زیبایی از جنس قدرت است و هراس. « مانند طوفان، زمین زیر پا و آسمان بالای سر ما را می لرزاند. » خستگان و فرسودگان می گویند « زیبایی از جنس زمزمه ی نرم است و در روح ما سخن می گوید. « صدایش در برابر سکوت های ما وا می رود، مانند پرتو ضعیفی که از بیم سایه می لرزد. » اما بی قراران می گویند « ما صدای فریاد او را در کوه ها شنیده ایم؛ « با فریادهای او صدای سم اسب و تپش بال و غرش شیر همراه بود. » هنگام شب نگاهبانان شب می گویند « زیبایی سحرگاهان از مشرق سر بر می آورَد. » و هنگام نیمروز کارگران و مسافران می گویند « ما او را دیده ایم که از پنجره های غروبِ خورشید روی زمین خم شده بود. » در زمستان، کسانی که در میان برف مانده اند می گویند « زیبایی با بهار جست و خیز کنان از روی تپه ها می آید. » و در گرمای تابستان دروگران می گویند « ما او را دیده ایم که با برگهای پاییزی می رقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم می خورد. » شما همه این چیزها را درباره زیبایی گفته اید، اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای بر نیامده سخن گفته اید، و زیبایی نیاز نیست، خوشی محض است. نه کامی ست تشنه و نه دستی ست تَهی و دراز کرده، زیبایی دلی ست برافروخته و روحی ست سرمست شده. زیبایی نقشی نیست که بنگریدیا نوایی که بشنوید، نقشی ست که با چشم بسته هم می بینید و نوایی ست که با گوش بسته هم می شنوید. نه شیره ای ست که در شیار درخت جاری شود، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد، زیبایی باغی ست همیشه بهار و دسته ی فرشتگانی ست همیشه در پرواز. ای مردمان اُرفالِس، زیبایی زندگی ست، آنگاه که پرده از رخسار پاک خود بر می دارد. اما زندگی شمایید و پرده شما. زیبایی هستی سرمدی ست کهروی خود را در آیینه می نگرد. اما هستس سرمدی شمایید و آیینه شما. پیامبر / جبران خلیل جبران
آياتى كه بطور مطلق دلالت بر عصمت مىكنند: " أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ"( ايشان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس به هدايت ايشان اقتدا كن." سوره انعام آيه 90") معلوم مىشود انبيا ع هدايتشان به اقتدا از ديگران نبوده، اين ديگرانند كه بايد از هدايت آنان پيروى كنند. آيه شريفه:" وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ، وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ" (آن كس كه خدا گمراهش كند ديگر هدايت كنندهاى ندارد و آن كس كه خدا هدايتش كند گمراه كنندهاى ندارد." سوره زمر آيه 36") هم از هدايتى خبر مىدهد كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضلالت نمىكند. " مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ" (كسى كه خدا هدايتش كند او ديگر براى هميشه داراى هدايت است." سوره كهف آيه 17"). اين آيه شريفه دستبرد و ضلالت هر مضلى را از مهتدين به هدايت خود نفى كرده، مىفرمايد: در اينگونه افراد هيچ ضلالتى نيست، و معلوم است كه گناه هم يك قسم ضلالت است، به دليل آيه شريفه:" أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ؟ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً" (مگر به شما سفارش نكرديم اى فرزندان آدم كه شيطان راى نپرستيد چه او براى شما دشمنى است آشكار، و اينكه مرا پرستش كنيد اين راهى راست است و همانا گروه انبوهى از شما راى گمراه كرده است." سوره يس آيه 62") كه هر معصيتى را ضلالتى خوانده، كه با ضلال شيطان صورت مىگيرد، و فرموده شيطان را عبادت مكنيد، كه او گمراهتان مىكند. پس اثبات هدايت خدايى در حق انبيا ع، و سپس نفى ضلالت از هر كس كه به هدايت او مهتدى شده باشد، و آن گاه هر معصيتى را ضلالت خواندن دلالت دارد بر اينكه ساحت انبيا از اينكه معصيتى از ايشان سر بزند منزه است، و همچنين برى از اينند كه در فهميدن وحى و ابلاغ آن به مردم دچار خطا شوند. يكى ديگر از آن آيات كه بطور مطلق دلالت بر عصمت انبيا مىكند آيه شريفه:" وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، مِنَ النَّبِيِّينَ، وَ الصِّدِّيقِينَ، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً" (كسانى كه خدا و رسول راى اطاعت مىكنند، با كسانى محشورند كه خدا بر آنان انعام فرموده، يعنى انبيا و صديقان، و شهدا، و صالحان، كه چه نيكو رفقايى هستند." سوره نسا آيه 68") است، كه مردم را دو دسته كرده، يكى آنهايى كه هدايت يافتنشان منوط بر اطاعت خدا و رسول است، ديگر آن طايفهاى كه خدا بر آنان انعام كرده، و غير اطاعت عملى ندارند. و به شهادت آيه شريفه:" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، وَ لَا الضَّالِّينَ" كه اوصاف افرادى را مىشمارد كه خدا بر آنان انعام كرده، مىفرمايد: اينان گمراه نيستند، و اگر از انبيا گناه صادر شود، و يا در فهم و يا در تبليغ وحى خطا كنند، گمراه خواهند بود. مؤيد اين معنا آيه زير است كه مىفرمايد:" أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ، وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ، وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا، إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا، فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ، وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ، فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" (اينان از انبيا و كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده، كه همه از ذريه آدم و از نسل همانهايند كه با نوح در كشتى سوارشان كرديم، و از ذريه ابراهيم و اسرائيل و از كسانى هستند كه هدايتشان كرديم، و از نسل بنى آدم انتخابشان نموديم، چون آيات رحمان بر آنان خوانده مىشود، به عنوان سجده و در حال گريه به خاك مىافتند، بعد از رفتنشان نسل ديگرى جانشين آنان شدند، كه نماز را ضايع كرده، و پيروى شهوات نمودند، و به زودى دوزخ را ديدار مىكنند." سوره مريم آيه 59".) چون اولا دو خصلت را در انبيا جمع كرده، يكى اينكه داراى انعامى از خدايند، دوم اينكه داراى هدايتند، چون در جمله:" وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا" حرف (من) آورده، كه بيانگر جمله:" أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ..." باشد، و ديگر اينكه به بيانى توصيفشان كرده كه در آن نهايت درجه تذلل در عبوديت است، و جانشين آنان را به ضايع كردن نماز و پيروى شهوات توصيف نموده است. و معلوم است كه از اين دو دسته انسانها دسته دوم غير دسته اولند، چون دسته اول رجالى ممدوح و مشكورند، ولى دسته دوم مذمومند، و وقتى مذمت دسته دوم اين است كه پيروى شهوات مىكنند، و در آخر دوزخ را خواهند ديد، معلوم است كه دسته اول يعنى انبيا پيروى شهوات نمىكنند، و دوزخى نمىبينند، و اين هم بديهى است كه چنين كسانى ممكن نيست معصيت از آنان سر بزند، حتى اين دسته اگر قبل از نبوتشان هم پيروى شهوات مىكردند، باز ممكن نبود كه دوزخ را ديدار نكنند، براى اينكه جمله:" أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" اطلاق دارد، قبل از نبوت و بعد از نبوت يكسان است، پس معلوم مىشود كه انبيا حتى قبل از نبوتشان نيز معصوم بودهاند. اين استدلال شبيه و نزديك به استدلال كسى است كه مساله عصمت انبيا را از طريق عقلى اثبات كرده، مىگويد: ارسال رسل و اجراى معجزات به دست انبيا، خود مصدق دعوت ايشان است، و دليل بر اين است كه هيچ دروغى از ايشان صادر نمىشود، و نيز دليل بر اين است كه اهليت تبليغ را داشتهاند، چرا؟ براى اينكه عقل آدمى انسانى را كه دعوتى دارد، و خودش كارهايى مىكند كه مخالف آن دعوت است، چنين انسانى را اهل و شايسته آن دعوت نمىداند، پس اجراى معجزات به دست انبيا خود متضمن تصديق عصمت آنان در گرفتن وحى و تبليغ رسالت و امتثال تكاليف متوجه به ايشان است. ممكن است كسى به اين استدلال اشكال كند كه مساله دعوت انحصار به انبيا ندارد، مردم عادى و همين مردم كه شما عقل آنان را دليل بر عصمت انبيا گرفتهايد خودشان هم دعوت دارند، چون اغراضى اجتماعى دارند، كه بايد مردم را به سوى آن دعوت كنند، و بر دعوت خود پافشارى و تبليغ هم مىكنند و ما مىبينيم كه گاهى مىشود خود آنان قصور و يا تقصيرهايى در تبليغ مرتكب مىشوند، چرا چنين قصور و يا تقصيرى در دعوت انبيا جايز نباشد؟ در پاسخ مىگوئيم: تقصير و قصور مردم به يكى از دو جهت است، كه هيچ يك در مساله دعوت انبيا نيست، يا اين است كه خودشان مختصر قصور و يا تقصير را مضر نمىدانند، و در آن مسامحه مىكنند، و يا اين است كه غرضشان با رسيدن به مقدارى از مطلوب حاصل مىشود و به مختصر قناعت كرده از تمامى مطلوب صرفنظر مىكنند: و خداى تعالى نه اهل مسامحه است، و نه غرض و مطلوب او فوت شدنى است. و يكى ديگر از ادله عصمت انبيا ع آيه شريفه:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" (هيچ رسولى نفرستاديم مگر به اين منظور كه به اذن خدا اطاعت شود." سوره نسا آيه 63") مىباشد، چون مطاع بودن رسول را غايت ارسال رسول شمرده، و آنهم تنها غايت و يگانه نتيجه، و اين معنا به ملازمهاى روشن مستلزم آن است كه خداى تعالى هم همان را كه رسول دستور مىدهد اراده كرده باشد، و خلاصه آنچه رسول با قول و فعل خود از مردم مىخواهد خدا هم بخواهد، چون قول و فعل هر يك وسيلهاى براى تبلغاند، حال اگر فرض كنيم رسول در تبليغ خود مرتكب خطايى در قول يا فعل شود، و يا مرتكب خطايى در فهميدن وحى گردد، اين خطا را از مردم خواسته، در حالى كه خدا از مردم جز حق نمىخواهد. و همچنين اگر فرض كنيم معصيتى از رسول سر بزند يا قولى و يا عملى از آنجا كه قول و فعل پيغمبر حجت است، همين معصيت را از مردم خواسته است، در نتيجه بايد بگوئيم يك قول يا فعل گناه در عين اينكه، مبغوض و گناه است، محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عين اينكه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عين اينكه از آن نهى كرده به آن امر نموده است، و خداى تعالى متعالى از تناقض در صفات و افعال است. و چنين تناقضى از خدا سر نمىزند، حتى در صورتى هم كه به قول بعضىها تكليف ما لا يطاق را جايز بدانيم، و بگوئيم براى خدا جايز است كه خلق را بما لا يطاق تكليف كند، براى اينكه تكليف به تناقض، تكليفى است كه خودش محال است، نه اينكه تكليف به محال باشد، دليل اينكه تكليفى است محال، اين است كه در مورد يك عمل هم تكليف است هم لا تكليف، هم اراده است و هم لا اراده، هم حب است و هم لا حب، هم مدح است و هم ذم. باز از جمله آياتى كه بر عصمت انبيا دلالت دارد آيه شريفه زير است:" رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ" (انبيا بشارت ده و بيمرسان بودند تا ديگر بعد از آمدن رسولان حجتى براى مردم و عليه خدا باقى نماند." سوره نسا آيه 164") براى اينكه ظهور در اين دارد كه خداى سبحان مىخواهد عذرى براى مردم نماند: و در هر عملى كه معصيت و مخالفت با او است حجتى نداشته باشند، و نيز ظهور در اين دارد كه قطع عذر و تماميت حجت تنها از راه فرستادن رسولان ع است، و معلوم است كه اين غرض وقتى حاصل مىشود كه از ناحيه خود رسولان عمل و قولى كه با اراده و رضاى خدا موافقت ندارد صادر نشود، و نيز خطايى در فهم وحى و تبليغ آن مرتكب نشوند، و گرنه مردم در گنهكارى خود معذور خواهند بود، و مىتوانند حجت بياورند كه ما تقصيرى نداشتيم. زيرا پيغمبرت را ديديم كه همين گناه را مىكرد، و يا پيغمبرت به ما اينطور دستور داد، و اين نقض غرض خداى تعالى است، و حكمت خدا با نقض غرض نمىسازد. ترجمه الميزان، ج2، ص: ۲۰۳-۲۰۶
اينجاست كه اگر قدرى در بحث دقيق شويم بنوع ديگرى از احكام و قوانين كه نوع چهارم آن و عبارتست از احكام مخصوص افق حب و بغض برمىخوريم، توضيح اينكه ما مىبينيم چشم دشمن مخصوصا اگر در حال غضب باشد همه اعمال نيك را هم بد و مذموم مىبيند، و بر عكس چشم دوست مخصوصا وقتى كه در دوستى بحد شيفتگى رسيده باشد جز حسن و كمال نمىبيند، تا آنجا كه تمامى همّ خود را صرف در خدمت به دوست نموده بلكه كارش به جايى مىرسد كه كوچكترين غفلت از محبوب را گناه مىشمارد، چون به نظر او ارزش خدماتش به دوست به مقدار توجه و مجذوبيتى است كه نسبت به او دارد و چنين معتقد است كه يك لحظه غفلت از دوست و قطع توجه به او مساوى است با ابطال طهارت قلب، حتى چنين كسى اشتغال به ضروريات زندگى از قبيل، خوردن و آشاميدن و امثال آن را گناه مىداند، زيرا فكر مىكند كه گر چه اين كارها ضرورى است و آدمى ناگزير از اشتغال به آن است، ليكن يك يك آنها از جهت اينكه كارى است اختيارى و اشتغال به آن اشتغال اختيارى به غير محبوب و اعراض اختيارى از اوست از اين جهت گناه و مايه انفعال و شرمندگى است، لذا مىبينيم كسانى كه از فرط عشق و يا از بزرگى مصيبتى كه به آنها روى آورده باين حد از خود بىخبر مىشوند از اشتغال به خوردن و نوشيدن و امثال آن استنكاف مىورزند. كلام معروفى را هم كه نسبت مىدهند به رسول خدا (ص) كه فرمود: " انه ليغان على قلبى فاستغفر اللَّه كل يوم سبعين مرة- بدرستى كه من- از آنجايى كه مامور به هدايت خلق و مبعوث به شريعتى آسان هستم و قهرا در تماس با مردم و توجه به ما سوى اللَّه- خاطراتى در دلم خطور مىكند كه ممكن است بين من و پروردگارم حجاب شود لذا همه روزه هفتاد بار استغفار مىكنم" بايد به امثال اين معانى حمل كرد. و هم چنين آيه شريفه:" وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ"(و طلب مغفرت كن براى گناهانت و خدايت راى در صبح و شام حمد و تسبيحگوى. سوره مؤمن آيه 55) و آيه شريفه: " فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً"(پس حمد و تسبيحگوى پروردگارت را و استغفارش كن كه او پذيراى توبه است. سوره نصر آيه 3) و ساير آياتى را كه از زبان انبياء (ع) نقل مىكند به امثال اين معانى حمل مىشود. از آن جمله يكى كلام نوح (ع) است كه عرض كرد: " رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً"(پروردگارا مرا و پدر و مادر مرا و هر كه را كه با داشتن ايمان به خانهام درمىآيد بيامرز. سوره نوح آيه 28) و يكى ديگر كلام ابراهيم (ع) است كه عرض مىكند:" رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ"(اى پروردگار ما، مرا و پدر و مادر مرا و همه مؤمنين را در روزى كه حساب بپا مىگردد بيامرز. سوره ابراهيم آيه 41) و يكى كلام موسى (ع) است كه در باره خودش و برادرش عرض مىكند:" رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ"(پروردگارا مرا و برادر مرا بيامرز و ما را در رحمت خودت داخل فرما. سوره اعراف آيه 151) و يكى ديگر كلامى است كه قرآن كريم آن را از رسول خدا (ص) حكايت مىكند كه عرض كرد:" سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ"(پروردگارا شنيديم و اطاعت نموديم، مغفرت خود را شامل حال ما كن پروردگارا و بسوى تو است بازگشت ما. سوره بقره آيه 285) بدين علت گفتيم كه اينگونه كلمات بايد به معناى مورد بحث حمل شود كه انبياء (ع) با اينكه داراى ملكه عصمتاند ممكن نيست معصيتى از آنها سر زند، و با اينكه مامورند مردم را بسوى دين و عمل به آن دعوت نموده قولا و فعلا به تبليغ آن قيام نمايند معقول نيست كه خود از عمل به دستورات دينى سرپيچى كنند، و چگونه چنين چيزى تصور دارد و حال آنكه مردم همه مامور به اطاعت از آنهايند؟ مگر ممكن است خداوند مردم را مامور به اطاعت از كسانى كند كه ايمن از معصيت نيستند؟ پس ناچار بايد آيات مزبور را به همان معنايى كه گفتيم حمل نمود، و اعتراف به ظلمى را كه از بعضى از آن حضرات حكايت شده مانند اعتراف" ذو النون" است كه عرض كرد:" لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ"(معبودى جز تو نيست منزهى تو به درستى كه من از ستمكاران بودم. سوره انبياء آيه 87) چون وقتى صحيح باشد بعضى از كارهاى مباح را براى خود گناه بدانند و از خداوند در باره آنها طلب مغفرت نمايند جايز هم هست كه آن كارها را ظلم بشمارند، زيرا هر گناهى ظلم است. البته محمل ديگرى نيز براى خصوص اعتراف بظلم هست و سابقا هم به آن اشاره شد كه مراد از ظلم، ظلم به نفس باشد، چنان كه آدم و حوا (ع) گفتند:" رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ". و اينكه گفتيم اين كلمات فلان محمل را دارد، نخواستيم اعتراف كنيم به اينكه اين محملها خلاف ظاهر آيات و يك نوع معانى است كه ما خود تراشيده و به منظور حفظ آراء و عقايد مذهبى خود و اعمال تعصب، آيات را بر آن حمل كردهايم. نه ما در اين معنايى كه كرديم نخواستيم تعصب به خرج دهيم، به شهادت اينكه بحثى كه در جلد دوم اين كتاب (جلد 2 فارسى) در باره عصمت انبياء كرده آن را اثبات نموديم بحثى بود قرآنى و خالى از هر گونه تعصب و متكى بر دقت در آيات قرآنى بى اينكه مطلبى غير از قرآن را در آن دخالت داده باشيم. چيزى كه هست همانطورى كه در آن بحث و در مواردى ديگر مكررا گفتهايم نبايد در تشخيص ظهور اينگونه آيات به فهم عاميانه اكتفاء نمود، براى اينكه قرائن مقامى و همچنين قرائن لفظى چه آنهايى كه در خود كلام هست و چه آنهايى كه جداى از كلام يافت مىشود تاثير قاطعى در تشخيص ظهور دارند، مخصوصا قرآن كريم كه در تشخيص ظهور و معنى هر آيه از آن بيشتر از هر كلام ديگرى بايد رعايت اين جهت را نمود، زيرا كلام الهى هر آيهاش شاهد و مصدق و زبان آيات ديگر است. ترجمه الميزان، ج:۶ ص:۵۲۶
[توبه درباره بعضى از بندگان مقرب خدا نيز مصداق مىيابد] مطلبى ديگر كه تذكرش لازم است اين كه مساله قرب و بعد نزديكى به خدا و دورى از او دو امر نسبى هستند، ممكن است بُعد، در مقام قرب هم تحقق يابد، بعد از يك مرحله، و قرب به مرحلهاى ديگر، و بنا بر اين معناى توبه در باره رجوع بعضى از بندگان مقرب خدا نيز مصداق مىيابد، چون موقف او را اگر مقايسه كنيم با موضع كسى كه از او مقربتر و به خداى تعالى نزديكتر است، رجوع او به خدا، توبه مىشود. شاهد اين گفتار ما توبههايى است كه خداى تعالى در كلام مجيدش از انبياى معصوم و بىگناه (عليهم السلام) حكايت فرموده از آن جمله در باره آدم (ع) چنين مىفرمايد:" فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ"( سوره بقره آيه 37 پس آدم كلماتى را از پروردگارش دريافت نمود، و در نتيجه خداى تعالى توبهاش بپذيرفت). و نيز در حكايت دعاى ابراهيم و اسماعيل (ع) بعد از بناى كعبه مىفرمايد:" وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"(و توبه ما بپذير كه تو، توبه پذير مهربانى سوره بقره آيه 128). و از موسى (ع) حكايت مىكند كه گفت:" سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ"( منزهى اى خدا، من به درگاهت توبه آوردم و اولين كسى هستم كه به تو ايمان دارد. سوره اعراف آيه 143). و در خطاب به پيامبر اسلام مىفرمايد:" فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ" و نيز در باره همان جناب مىفرمايد:" لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ" و اين توبه، توبه عمومى خداى سبحان است، كه اطلاق آيات بسيارى از كلام مجيدش بر آن دلالت دارد، از قبيل آيه:" غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ"(خدايى كه آمرزگار گناه و پذيراى توبه است) و آيه:" وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ"(توبه را از بندگانش مىپذيرد) و آياتى ديگر از اين قبيل. پس خلاصه آنچه تا كنون گفتيم اين شد كه اولا گسترش رحمت از ناحيه خداى تعالى بر بندگانش و در نتيجه آمرزش گناهان ايشان و بر طرف ساختن پرده ظلمتى كه از ناحيه معاصى بر دلهايشان افتاده- حال چه اينكه معصيت شرك باشد و چه پائينتر از آن- خود توبه خدا بر بندگان است، و برگشت بنده به سوى خدا و در خواست آمرزش گناهان و ازاله آثار سوء نافرمانيها از قلبش- چه اينكه شرك باشد و چه پائينتر از آن- خود توبه و رجوع بنده است به پروردگار خودش. و ثانيا معلوم شد كه توبه خداى تعالى بر بندهاش اعم است از توبه ابتدايى و توبه بعد از توبه بنده، و اين توبه فضلى است از ناحيه خداى تعالى مثل ساير نعمتهايى كه مخلوق خود را با آن متنعم مىسازد، همانطور كه هيچ بندهاى در آن نعمتها طلبكار خداى تعالى نيست. ترجمه الميزان، ج۴، ص:۳۸۹
[وجه اينكه ابراهيم (عليه السلام) فرمود به مغفرت خدا طمع دارم، و مراد از خطيئهاى كه به خود نسبت داد] " وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ"- در جمله مورد بحث، ابراهيم (ع) به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه، مخالفت اوامر مولَوى الهى نبوده، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبهاى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه خطيئهاى دارد، هم چنان كه فرمودهاند:" حَسَناتُ الأبْرار سَيّئاتُ المُقرّبين- خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق، بدى و گناه بشمار مىرود" و به همين جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود (ص) دستور مىدهد:" وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ"(براى گناهت طلب آمرزش كن. سوره يوسف، آيه 29) آرى خطيئه از مثل ابراهيم (ع) عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟ و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده:" إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ"(ما ايشان را با ياد آخرت خالص كرديم. سوره ص، آيه 46) ترجمه الميزان، ج۱۵، ص: ۳۹۹
[عصمت باعث سلب اختيار نيست و توجه خطاب" لا تَتَّبِعِ الْهَوى" به داوود (عليه السلام) بلا اشكال است] " وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ"- عطف اين جمله به جمله ما قبل و مقابل آن قرار گرفتن، اين معنا را به آيه مىدهد كه،" در داورى در بين مردم پيروى هواى نفس مكن كه از حق گمراهت كند، حقى كه همان راه خداست" و در نتيجه مىفهماند كه سبيل خدا حق است. بعضى (تفسير روح المعاني) از مفسرين گفتهاند در اينكه داوود (ع) را امر كرد به اينكه به حق حكم كند و نهى فرمود از پيروى هواى نفس، تنبيهى است براى ديگران يعنى هر كسى كه سرپرست امور مردم مىشود، بايد در بين آنان به حق حكم نموده و از پيروى باطل بر حذر باشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتى كه داشته هرگز جز به حق حكم ننموده، و پيروى از باطل نمىكرده. ولى اين اشكال بر او وارد است كه صرف اينكه خطاب متوجه به او، براى تنبيه ديگران است، دليل نمىشود بر اينكه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت باعث سلب اختيار نمىگردد، (و گر نه بايد معصومين هيچ فضيلتى بر ديگران نداشته باشند، و فضائل آنان چون بوى خوش گلهاى خوشبو باشد) بلكه با داشتن عصمت باز اختيارشان به جاى خود باقى است، و ما دام كه اختيار باقى است تكليف صحيح است، بلكه واجب است، همان طور كه نسبت به ديگران صحيح است چون اگر تكليف متوجه آنان نشود، نسبت به ايشان ديگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصيت متمايز نمىشود، و همين خود باعث مىشود عصمت لغو گردد، چون وقتى مىگوييم داوود (ع) معصوم است، معنايش اين است كه آن جناب گناه نمىكند، و گفتيم كه گناه فرع تكليف است. ترجمه الميزان، ج۱۷ ص: ۲۹۷
حكومت اسلامی در احاديث شيعه آیت الله رضا استادی (يك كتاب در يك مقاله)
شرح زندگی نامه حكیم ابوالقاسم فردوسی استاد بزرگ بی بدیل ، حكیم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسی طوسی، حماسه سرای بزرگ ایران و یكی از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایرانست كه به علت همین عظمت مقام و مرتبت ، سرگذشتش مانند دیگر بزرگان دنیای قدیم با افسانه و روایات مختلف در آمیخته است. مولِد او قریه باژ از قراء ناحیه طابران (یا: طبران) طوس بود، یعنی همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال 329 – 330 هجری، در خانواده ای از طبقه دهقانان چشم به جهان هستی گشود. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
حضرت زینب علیهاالسلام در یک نگاه پر رفت و آمدترین خانه «محله بنیهاشم» را آوای شادی و سرور در آغوش گرفته بود، موج شعف و لبخند همراه با انتظار، فضای خانه و محله را پر کرده بود. همه برای ولادت سومین نوه عزیز پیامبر لحظهشماری میکردند، و دل خوش میداشتند که «مولود فاطمه» را در آغوش بفشارند و گل بوسههای محبت را بر گونههای عطر آگینش نثار گردانند. پس از یک سکوت تقریباً کوتاه، موج شادی در فضا اوج گرفت، و همه با خبر شدند که از دامن زهرا علیهاالسلام، دختر بزرگواری چهره به جهان گشوده است. ادامه مطلب را مشاهده نمایید...
نگاهی به زندگی علامه امینی(ره) سپیده فجر در سال 1320 ه. ق برابر با 1281 ه. ش ستارهای در شهر تبریز، در خانهای سرشار از علم و تقوا بدرخشید و افراد خانواده را سرشار از شادی و شعف نمود. فرزند را عبدالحسین نامیدند تا همواره سینهاش سرشار از عشق اهلبیت علیهم السلام باشد؛ پیوسته در مسیر ایشان گام بردارد و همچون مولایش امام حسین علیهالسلام، شمیم روح افزای ولایت را پراكنده سازد. آری، عبدالحسین به دنیا آمد و الغدیر با او جان گرفت. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد... |