تبليغاتX
بزم عشاق

بزم عشاق

...إلهی اگر گلم یا خارم از آنِ بوستان یارم

 

يعقوب در فراق پسر روز و شب گريست        

          تا ديدگــانش از غــم يوسـف سفيـد شـد

 

من چون كنم كه آنـ‌چه مـرا بود سرپرست          

         يك  روز جمــله از نـظــرم ناپديد شـــد

 

سقّا نديده كس به جهـان تشنه جان دهد         

        عبّــاس، تشنــــه در لب دريا شهيــد شـد

 

اكبر ز باب خویـــش تقـــاضای آب كــرد         

       افـســوس و آه از پـــدرش نــاامیـد شــد

 

+نوشته شده در 87/10/19ساعت20:47توسط مسافر أبد... |

 

لباس کهنه چه حاجت که زیر سمّ ستور

 

تنـی نماند كه پوشند جـامه يا كفنش

  

+نوشته شده در 87/10/18ساعت16:47توسط مسافر أبد... | |

اصحاب بر میمنه و میسرۀ لشكر امیرالمؤمنین (ع) تاختند، و آنان را از جای كندند. یكی از فرزندان عقیل نزد آن حضرت آمد، دید سر  بر  قربوسِ زین نهاده و در خواب است؛ گفت: یا عمّ، میمنه و میسره در هم ریخت و شما همچنان در خوابید! گفت: ای برادرزاده، روز أجل عمّت معین است و از آن در نمی‌گذرد؛ به خدا سوگند كه عمّت باك ندارد او بی‌اختیار بر مرگ افتد یا مرگ بر او بی‌اختیار.

آن‌گاه سوی محمد حنفیه فرستاد و او علمدار بود كه بر این قوم بتاز؛ محمد درنگ كرد و كندی نمود چون پیش روی او تیراندازان بود، می‌خواست تیرهای آن‌ها به آخر رسد و چون تیر نماند بر آن‌ها تازد. پس علی (ع) نزدیك او شد و گفت: چرا حمله نكردی؟ جواب داد: چنین بینم كه هركس پیش رود، در پیش تیر و نیزه رود، اندكی درنگ می‌كنم تا تیر در تركش آنان نماند؛ آن‌گاه بر آنان تازم. علی (ع) فرمود: در میان نیزه‌ها  بتاز كه بر تو سپری است از مرگ.

پس محمد حنفیه بتاخت و میان تیر و نیزه‌ها بایستاد. علی (ع) نزدیك او بیامد و با دستۀ شمشیر بر او بزد و گفت: رگی از مادر تو را دریافت! و عَلم از او بگرفت و حمله كرد؛ مردم هم با آن حضرت حمله كردند. دشمنان مانند خاكستر كه باد سخت بر آن‌ وزد پراكنده گشتند.

این محمدبن حنفیه پسر امیرالمؤمنین (ع) است كه خردمندتر و دلاورتر مردم بود. به قول زهری و جاحظ گفت كه: محمدبن حنفیه، همۀ مردم آینده و رونده و شهری و چادرنشین اعتراف دارند كه او یگانۀ آن روزگار و مردان عصر بود، كامل‌ترین مردم بود. و دلاوری او از نوشته‌های مورخین و داستان‌ها كه در جنگ جمل و صفّین روایت كرده‌اند آشكارا می‌گردد. و همین او را كافی است كه علمدار امیرالمؤمنین (ع) بود. اما با این دلاوری و بزرگی، در تاختن كندی نمود تا برای دشمن تیر نماند ولیكن پدر و مادرم فدای عباس علمدار حسین (ع)  و پهلوان لشكر او.

 شاهِ  جهانِ  فضل      ابوالفضل  نامدار                  تابنده  آفتاب   بلند   آسمان   عشق

ماهی چنان نتافت زاوج سپهر فضل                 شاهی چنین ندید كس اندر جهان عشق

بر  باد   شد   ز  غیرت  او دودمان عقل                          آباد كرد همّت او خاندان عشق

یلی كه چون آهنگ فرات كرد، چهارهزارتن موكّلان آب بر وی تاختند و بر او تیر باریدند، مانند كوهِ در برابر باد استوار بایستاد و می‌گفت:

لا أرهبُ الموتَ إذالموتُ زَقا

مرگ اگر مرد است گو پیش من آی                تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از  آن  عمری  ستانم  جاودان               آن ز من دلقی  ستاند   رنگ رنگ

ترجمۀ نفس‌المهموم/ آيت‌الله شعرانی

+نوشته شده در 87/10/17ساعت2:14توسط مسافر أبد... | |

چون حرّبن یزید مردم را دید مصمّم بر قتل امام (ع) شدند و فریاد آن حضرت بشنید كه می‌فرمود: «أما مِن مُغیثٍ یُغیثنا بوجهِ الله أما مِن ذابٍّ یَذبُّ عَن حَرَم رسولُ‌الله (ص)

آیا فریادرسی هست كه در راه خدا به فریاد ما رسد؟ آیا مدافعی هست كه شرّ این مردم را از حرم پیغمبر (ص) بگرداند».

حرّ‌ چون این بدید با عمرسعد گفت: ای عمر، راستی با این مرد كارزار خواهی كرد؟ گفت: والله جنگی كنم كه افتادن سرها و بریدن دست‌ها در آن آسان‌ترین كارها باشد.

حرّ گفت: این پیشنهاد كه كرد (یعنی بگذارید بازگردد) قبول نمی‌كنید؟ عمر گفت: اگر كار به دست من بود می‌پذیرفتم ولیكن امیر تو راضی نشد.

پس حرّ بیامد و به دور از مردم به كناری ایستاد و یك تن از عشیرت با وی بود؛ با قرّة‌ بن قیس گفت: امروز اسب خویش را آب دادی؟ (قُرّه گفت: والله به خاطرم گذشت و اندیشه كردم كه می‌خواهد از جنگ كناره جوید و در كارزار حاضر نگردد و دوست ندارد من ببینم) گفتم: آب نداده‌ام؛ اكنون می‌روم آن را آب می‌دهم. پس از آن‌ جای كه بود دورتر شد و قسم به خدا كه اگر مرا بر كار خود آگاه كرده بود، من هم با او رفته بودم، به امام (ع) می‌پیوستم. پس اندك اندك با حسین (ع) نزدیك شد. مهاجربن اوس گفت: چه اندیشه داری؟ می‌خواهی بروی حمله كنی؟

حرّ جواب نداد؛ و اندام او را لرزه گرفته بود. مهاجر با او گفت:‌ در كار تو سخت حیرانم؛ به خدا سوگند كه از تو چنین موقفی ندیدم، و اگر مرا از دلیرترین اهل كوفه پرسیدندی از تو در نمی‌گذشتم. حرّ گفت: والله خود را میان آتش و دوزخ مُخیّر می‌بینم و بر بهشت چیزی نمی‌گزینم هرچند مرا پاره‌پاره كنند و بسوزانند؛ آن‌گاه اسب برانگیخت.

و آهنگ خدمت حسین (ع) كرد؛ دست بر سر نهاد، می‌گفت: «اللّهمَّ إلیك أنَبْتُ  و فَتُبْ علیَّ  فَقدْ أرعَبْتُ قلوبَ أولیائكَ و أولادَ بنتِ نَبیّك».

یعنی: «بارخدایا سوی تو بازگشتم، توبۀ من بپذیركه هول و رعب در دل دوستان تو و فرزندان رسول تو افكندم».

پس به حسین (ع) پیوست و با او گفت: فدای تو شوم یابن رسول‌الله،‌ منم كه راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در این‌جای بر تو تنگ گرفتم و نمی‌پنداشتم این مردم پیشنهاد تو را نپذیرند و كار را بدین‌جا كشانند، و به خدا سوگند كه اگر دانستمی چنین شود كه اكنون می‌بینم، هرگز راه بر تو نگرفتمی؛ و اینك پشیمانم و به خدا از كار خویش توبه كنم. آیا تو برای من توبه‌ای بینی؟

حسین (ع) فرمود: آری، خدا توبۀ تو را بپذیرد؛ فرود آی.

گفت: اگر سوار باشم برای تو بهتر باشم از پیاده، و بر این اسب ساعتی پیكار كنم و آخر كار من به نزول كشد.

و گفت: چون من نخست به جنگ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزد تو كشته شوم. شاید دست در دست جدّ تو زنم روز قیامت. پس حسین (ع) او را إذن جهاد داد.

ترجمۀ نفس‌المهموم. صفحۀ 219. مترجم: آیت‌الله شَعرانی قدس سرّه 

 پ.ن۱: عاشورا و شخصيتهای ناب آن فقط مربوط به تاريخ نيست و در هر زمانی‌ ميتوان امام حسينی‌ها و يزيديان را مشاهده كرد. و راه هميشه برای حرّها باز است.

پ.ن۲: به سفارش یکی از دوستان این لینک‌ها را قرار می دهم.

نجات غزه

وبی که فیلتر شده!

این یکی رو هم فرستادند رو هوا!

free Gaza

من نسکافه نمی خورم

نوشته های یک ساکن غزه

+نوشته شده در 87/10/15ساعت0:27توسط مسافر أبد... | |

 

بأیّ ذَنْب ٍقُتِلَت

 

 

+نوشته شده در 87/10/11ساعت11:33توسط مسافر أبد... | |

 

 

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْكَرْبِ وَ الْبَلاءِ

 

 

+نوشته شده در 87/10/11ساعت2:8توسط مسافر أبد... |