|
آياتى كه بطور مطلق دلالت بر عصمت مىكنند: " أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ، فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ"( ايشان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس به هدايت ايشان اقتدا كن." سوره انعام آيه 90") معلوم مىشود انبيا ع هدايتشان به اقتدا از ديگران نبوده، اين ديگرانند كه بايد از هدايت آنان پيروى كنند. آيه شريفه:" وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ، وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ" (آن كس كه خدا گمراهش كند ديگر هدايت كنندهاى ندارد و آن كس كه خدا هدايتش كند گمراه كنندهاى ندارد." سوره زمر آيه 36") هم از هدايتى خبر مىدهد كه هيچ عاملى آن را دستخوش ضلالت نمىكند. " مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ" (كسى كه خدا هدايتش كند او ديگر براى هميشه داراى هدايت است." سوره كهف آيه 17"). اين آيه شريفه دستبرد و ضلالت هر مضلى را از مهتدين به هدايت خود نفى كرده، مىفرمايد: در اينگونه افراد هيچ ضلالتى نيست، و معلوم است كه گناه هم يك قسم ضلالت است، به دليل آيه شريفه:" أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ؟ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ، وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلًّا كَثِيراً" (مگر به شما سفارش نكرديم اى فرزندان آدم كه شيطان راى نپرستيد چه او براى شما دشمنى است آشكار، و اينكه مرا پرستش كنيد اين راهى راست است و همانا گروه انبوهى از شما راى گمراه كرده است." سوره يس آيه 62") كه هر معصيتى را ضلالتى خوانده، كه با ضلال شيطان صورت مىگيرد، و فرموده شيطان را عبادت مكنيد، كه او گمراهتان مىكند. پس اثبات هدايت خدايى در حق انبيا ع، و سپس نفى ضلالت از هر كس كه به هدايت او مهتدى شده باشد، و آن گاه هر معصيتى را ضلالت خواندن دلالت دارد بر اينكه ساحت انبيا از اينكه معصيتى از ايشان سر بزند منزه است، و همچنين برى از اينند كه در فهميدن وحى و ابلاغ آن به مردم دچار خطا شوند. يكى ديگر از آن آيات كه بطور مطلق دلالت بر عصمت انبيا مىكند آيه شريفه:" وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، مِنَ النَّبِيِّينَ، وَ الصِّدِّيقِينَ، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً" (كسانى كه خدا و رسول راى اطاعت مىكنند، با كسانى محشورند كه خدا بر آنان انعام فرموده، يعنى انبيا و صديقان، و شهدا، و صالحان، كه چه نيكو رفقايى هستند." سوره نسا آيه 68") است، كه مردم را دو دسته كرده، يكى آنهايى كه هدايت يافتنشان منوط بر اطاعت خدا و رسول است، ديگر آن طايفهاى كه خدا بر آنان انعام كرده، و غير اطاعت عملى ندارند. و به شهادت آيه شريفه:" اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، وَ لَا الضَّالِّينَ" كه اوصاف افرادى را مىشمارد كه خدا بر آنان انعام كرده، مىفرمايد: اينان گمراه نيستند، و اگر از انبيا گناه صادر شود، و يا در فهم و يا در تبليغ وحى خطا كنند، گمراه خواهند بود. مؤيد اين معنا آيه زير است كه مىفرمايد:" أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ، وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ، وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا، إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا، فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ، وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ، فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" (اينان از انبيا و كسانى هستند كه خدا بر آنان انعام كرده، كه همه از ذريه آدم و از نسل همانهايند كه با نوح در كشتى سوارشان كرديم، و از ذريه ابراهيم و اسرائيل و از كسانى هستند كه هدايتشان كرديم، و از نسل بنى آدم انتخابشان نموديم، چون آيات رحمان بر آنان خوانده مىشود، به عنوان سجده و در حال گريه به خاك مىافتند، بعد از رفتنشان نسل ديگرى جانشين آنان شدند، كه نماز را ضايع كرده، و پيروى شهوات نمودند، و به زودى دوزخ را ديدار مىكنند." سوره مريم آيه 59".) چون اولا دو خصلت را در انبيا جمع كرده، يكى اينكه داراى انعامى از خدايند، دوم اينكه داراى هدايتند، چون در جمله:" وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا" حرف (من) آورده، كه بيانگر جمله:" أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ..." باشد، و ديگر اينكه به بيانى توصيفشان كرده كه در آن نهايت درجه تذلل در عبوديت است، و جانشين آنان را به ضايع كردن نماز و پيروى شهوات توصيف نموده است. و معلوم است كه از اين دو دسته انسانها دسته دوم غير دسته اولند، چون دسته اول رجالى ممدوح و مشكورند، ولى دسته دوم مذمومند، و وقتى مذمت دسته دوم اين است كه پيروى شهوات مىكنند، و در آخر دوزخ را خواهند ديد، معلوم است كه دسته اول يعنى انبيا پيروى شهوات نمىكنند، و دوزخى نمىبينند، و اين هم بديهى است كه چنين كسانى ممكن نيست معصيت از آنان سر بزند، حتى اين دسته اگر قبل از نبوتشان هم پيروى شهوات مىكردند، باز ممكن نبود كه دوزخ را ديدار نكنند، براى اينكه جمله:" أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا" اطلاق دارد، قبل از نبوت و بعد از نبوت يكسان است، پس معلوم مىشود كه انبيا حتى قبل از نبوتشان نيز معصوم بودهاند. اين استدلال شبيه و نزديك به استدلال كسى است كه مساله عصمت انبيا را از طريق عقلى اثبات كرده، مىگويد: ارسال رسل و اجراى معجزات به دست انبيا، خود مصدق دعوت ايشان است، و دليل بر اين است كه هيچ دروغى از ايشان صادر نمىشود، و نيز دليل بر اين است كه اهليت تبليغ را داشتهاند، چرا؟ براى اينكه عقل آدمى انسانى را كه دعوتى دارد، و خودش كارهايى مىكند كه مخالف آن دعوت است، چنين انسانى را اهل و شايسته آن دعوت نمىداند، پس اجراى معجزات به دست انبيا خود متضمن تصديق عصمت آنان در گرفتن وحى و تبليغ رسالت و امتثال تكاليف متوجه به ايشان است. ممكن است كسى به اين استدلال اشكال كند كه مساله دعوت انحصار به انبيا ندارد، مردم عادى و همين مردم كه شما عقل آنان را دليل بر عصمت انبيا گرفتهايد خودشان هم دعوت دارند، چون اغراضى اجتماعى دارند، كه بايد مردم را به سوى آن دعوت كنند، و بر دعوت خود پافشارى و تبليغ هم مىكنند و ما مىبينيم كه گاهى مىشود خود آنان قصور و يا تقصيرهايى در تبليغ مرتكب مىشوند، چرا چنين قصور و يا تقصيرى در دعوت انبيا جايز نباشد؟ در پاسخ مىگوئيم: تقصير و قصور مردم به يكى از دو جهت است، كه هيچ يك در مساله دعوت انبيا نيست، يا اين است كه خودشان مختصر قصور و يا تقصير را مضر نمىدانند، و در آن مسامحه مىكنند، و يا اين است كه غرضشان با رسيدن به مقدارى از مطلوب حاصل مىشود و به مختصر قناعت كرده از تمامى مطلوب صرفنظر مىكنند: و خداى تعالى نه اهل مسامحه است، و نه غرض و مطلوب او فوت شدنى است. و يكى ديگر از ادله عصمت انبيا ع آيه شريفه:" وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ" (هيچ رسولى نفرستاديم مگر به اين منظور كه به اذن خدا اطاعت شود." سوره نسا آيه 63") مىباشد، چون مطاع بودن رسول را غايت ارسال رسول شمرده، و آنهم تنها غايت و يگانه نتيجه، و اين معنا به ملازمهاى روشن مستلزم آن است كه خداى تعالى هم همان را كه رسول دستور مىدهد اراده كرده باشد، و خلاصه آنچه رسول با قول و فعل خود از مردم مىخواهد خدا هم بخواهد، چون قول و فعل هر يك وسيلهاى براى تبلغاند، حال اگر فرض كنيم رسول در تبليغ خود مرتكب خطايى در قول يا فعل شود، و يا مرتكب خطايى در فهميدن وحى گردد، اين خطا را از مردم خواسته، در حالى كه خدا از مردم جز حق نمىخواهد. و همچنين اگر فرض كنيم معصيتى از رسول سر بزند يا قولى و يا عملى از آنجا كه قول و فعل پيغمبر حجت است، همين معصيت را از مردم خواسته است، در نتيجه بايد بگوئيم يك قول يا فعل گناه در عين اينكه، مبغوض و گناه است، محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عين اينكه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عين اينكه از آن نهى كرده به آن امر نموده است، و خداى تعالى متعالى از تناقض در صفات و افعال است. و چنين تناقضى از خدا سر نمىزند، حتى در صورتى هم كه به قول بعضىها تكليف ما لا يطاق را جايز بدانيم، و بگوئيم براى خدا جايز است كه خلق را بما لا يطاق تكليف كند، براى اينكه تكليف به تناقض، تكليفى است كه خودش محال است، نه اينكه تكليف به محال باشد، دليل اينكه تكليفى است محال، اين است كه در مورد يك عمل هم تكليف است هم لا تكليف، هم اراده است و هم لا اراده، هم حب است و هم لا حب، هم مدح است و هم ذم. باز از جمله آياتى كه بر عصمت انبيا دلالت دارد آيه شريفه زير است:" رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ" (انبيا بشارت ده و بيمرسان بودند تا ديگر بعد از آمدن رسولان حجتى براى مردم و عليه خدا باقى نماند." سوره نسا آيه 164") براى اينكه ظهور در اين دارد كه خداى سبحان مىخواهد عذرى براى مردم نماند: و در هر عملى كه معصيت و مخالفت با او است حجتى نداشته باشند، و نيز ظهور در اين دارد كه قطع عذر و تماميت حجت تنها از راه فرستادن رسولان ع است، و معلوم است كه اين غرض وقتى حاصل مىشود كه از ناحيه خود رسولان عمل و قولى كه با اراده و رضاى خدا موافقت ندارد صادر نشود، و نيز خطايى در فهم وحى و تبليغ آن مرتكب نشوند، و گرنه مردم در گنهكارى خود معذور خواهند بود، و مىتوانند حجت بياورند كه ما تقصيرى نداشتيم. زيرا پيغمبرت را ديديم كه همين گناه را مىكرد، و يا پيغمبرت به ما اينطور دستور داد، و اين نقض غرض خداى تعالى است، و حكمت خدا با نقض غرض نمىسازد. ترجمه الميزان، ج2، ص: ۲۰۳-۲۰۶
اينجاست كه اگر قدرى در بحث دقيق شويم بنوع ديگرى از احكام و قوانين كه نوع چهارم آن و عبارتست از احكام مخصوص افق حب و بغض برمىخوريم، توضيح اينكه ما مىبينيم چشم دشمن مخصوصا اگر در حال غضب باشد همه اعمال نيك را هم بد و مذموم مىبيند، و بر عكس چشم دوست مخصوصا وقتى كه در دوستى بحد شيفتگى رسيده باشد جز حسن و كمال نمىبيند، تا آنجا كه تمامى همّ خود را صرف در خدمت به دوست نموده بلكه كارش به جايى مىرسد كه كوچكترين غفلت از محبوب را گناه مىشمارد، چون به نظر او ارزش خدماتش به دوست به مقدار توجه و مجذوبيتى است كه نسبت به او دارد و چنين معتقد است كه يك لحظه غفلت از دوست و قطع توجه به او مساوى است با ابطال طهارت قلب، حتى چنين كسى اشتغال به ضروريات زندگى از قبيل، خوردن و آشاميدن و امثال آن را گناه مىداند، زيرا فكر مىكند كه گر چه اين كارها ضرورى است و آدمى ناگزير از اشتغال به آن است، ليكن يك يك آنها از جهت اينكه كارى است اختيارى و اشتغال به آن اشتغال اختيارى به غير محبوب و اعراض اختيارى از اوست از اين جهت گناه و مايه انفعال و شرمندگى است، لذا مىبينيم كسانى كه از فرط عشق و يا از بزرگى مصيبتى كه به آنها روى آورده باين حد از خود بىخبر مىشوند از اشتغال به خوردن و نوشيدن و امثال آن استنكاف مىورزند. كلام معروفى را هم كه نسبت مىدهند به رسول خدا (ص) كه فرمود: " انه ليغان على قلبى فاستغفر اللَّه كل يوم سبعين مرة- بدرستى كه من- از آنجايى كه مامور به هدايت خلق و مبعوث به شريعتى آسان هستم و قهرا در تماس با مردم و توجه به ما سوى اللَّه- خاطراتى در دلم خطور مىكند كه ممكن است بين من و پروردگارم حجاب شود لذا همه روزه هفتاد بار استغفار مىكنم" بايد به امثال اين معانى حمل كرد. و هم چنين آيه شريفه:" وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ"(و طلب مغفرت كن براى گناهانت و خدايت راى در صبح و شام حمد و تسبيحگوى. سوره مؤمن آيه 55) و آيه شريفه: " فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً"(پس حمد و تسبيحگوى پروردگارت را و استغفارش كن كه او پذيراى توبه است. سوره نصر آيه 3) و ساير آياتى را كه از زبان انبياء (ع) نقل مىكند به امثال اين معانى حمل مىشود. از آن جمله يكى كلام نوح (ع) است كه عرض كرد: " رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً"(پروردگارا مرا و پدر و مادر مرا و هر كه را كه با داشتن ايمان به خانهام درمىآيد بيامرز. سوره نوح آيه 28) و يكى ديگر كلام ابراهيم (ع) است كه عرض مىكند:" رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ"(اى پروردگار ما، مرا و پدر و مادر مرا و همه مؤمنين را در روزى كه حساب بپا مىگردد بيامرز. سوره ابراهيم آيه 41) و يكى كلام موسى (ع) است كه در باره خودش و برادرش عرض مىكند:" رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِأَخِي وَ أَدْخِلْنا فِي رَحْمَتِكَ"(پروردگارا مرا و برادر مرا بيامرز و ما را در رحمت خودت داخل فرما. سوره اعراف آيه 151) و يكى ديگر كلامى است كه قرآن كريم آن را از رسول خدا (ص) حكايت مىكند كه عرض كرد:" سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ"(پروردگارا شنيديم و اطاعت نموديم، مغفرت خود را شامل حال ما كن پروردگارا و بسوى تو است بازگشت ما. سوره بقره آيه 285) بدين علت گفتيم كه اينگونه كلمات بايد به معناى مورد بحث حمل شود كه انبياء (ع) با اينكه داراى ملكه عصمتاند ممكن نيست معصيتى از آنها سر زند، و با اينكه مامورند مردم را بسوى دين و عمل به آن دعوت نموده قولا و فعلا به تبليغ آن قيام نمايند معقول نيست كه خود از عمل به دستورات دينى سرپيچى كنند، و چگونه چنين چيزى تصور دارد و حال آنكه مردم همه مامور به اطاعت از آنهايند؟ مگر ممكن است خداوند مردم را مامور به اطاعت از كسانى كند كه ايمن از معصيت نيستند؟ پس ناچار بايد آيات مزبور را به همان معنايى كه گفتيم حمل نمود، و اعتراف به ظلمى را كه از بعضى از آن حضرات حكايت شده مانند اعتراف" ذو النون" است كه عرض كرد:" لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ"(معبودى جز تو نيست منزهى تو به درستى كه من از ستمكاران بودم. سوره انبياء آيه 87) چون وقتى صحيح باشد بعضى از كارهاى مباح را براى خود گناه بدانند و از خداوند در باره آنها طلب مغفرت نمايند جايز هم هست كه آن كارها را ظلم بشمارند، زيرا هر گناهى ظلم است. البته محمل ديگرى نيز براى خصوص اعتراف بظلم هست و سابقا هم به آن اشاره شد كه مراد از ظلم، ظلم به نفس باشد، چنان كه آدم و حوا (ع) گفتند:" رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ". و اينكه گفتيم اين كلمات فلان محمل را دارد، نخواستيم اعتراف كنيم به اينكه اين محملها خلاف ظاهر آيات و يك نوع معانى است كه ما خود تراشيده و به منظور حفظ آراء و عقايد مذهبى خود و اعمال تعصب، آيات را بر آن حمل كردهايم. نه ما در اين معنايى كه كرديم نخواستيم تعصب به خرج دهيم، به شهادت اينكه بحثى كه در جلد دوم اين كتاب (جلد 2 فارسى) در باره عصمت انبياء كرده آن را اثبات نموديم بحثى بود قرآنى و خالى از هر گونه تعصب و متكى بر دقت در آيات قرآنى بى اينكه مطلبى غير از قرآن را در آن دخالت داده باشيم. چيزى كه هست همانطورى كه در آن بحث و در مواردى ديگر مكررا گفتهايم نبايد در تشخيص ظهور اينگونه آيات به فهم عاميانه اكتفاء نمود، براى اينكه قرائن مقامى و همچنين قرائن لفظى چه آنهايى كه در خود كلام هست و چه آنهايى كه جداى از كلام يافت مىشود تاثير قاطعى در تشخيص ظهور دارند، مخصوصا قرآن كريم كه در تشخيص ظهور و معنى هر آيه از آن بيشتر از هر كلام ديگرى بايد رعايت اين جهت را نمود، زيرا كلام الهى هر آيهاش شاهد و مصدق و زبان آيات ديگر است. ترجمه الميزان، ج:۶ ص:۵۲۶
[توبه درباره بعضى از بندگان مقرب خدا نيز مصداق مىيابد] مطلبى ديگر كه تذكرش لازم است اين كه مساله قرب و بعد نزديكى به خدا و دورى از او دو امر نسبى هستند، ممكن است بُعد، در مقام قرب هم تحقق يابد، بعد از يك مرحله، و قرب به مرحلهاى ديگر، و بنا بر اين معناى توبه در باره رجوع بعضى از بندگان مقرب خدا نيز مصداق مىيابد، چون موقف او را اگر مقايسه كنيم با موضع كسى كه از او مقربتر و به خداى تعالى نزديكتر است، رجوع او به خدا، توبه مىشود. شاهد اين گفتار ما توبههايى است كه خداى تعالى در كلام مجيدش از انبياى معصوم و بىگناه (عليهم السلام) حكايت فرموده از آن جمله در باره آدم (ع) چنين مىفرمايد:" فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ"( سوره بقره آيه 37 پس آدم كلماتى را از پروردگارش دريافت نمود، و در نتيجه خداى تعالى توبهاش بپذيرفت). و نيز در حكايت دعاى ابراهيم و اسماعيل (ع) بعد از بناى كعبه مىفرمايد:" وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ"(و توبه ما بپذير كه تو، توبه پذير مهربانى سوره بقره آيه 128). و از موسى (ع) حكايت مىكند كه گفت:" سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ"( منزهى اى خدا، من به درگاهت توبه آوردم و اولين كسى هستم كه به تو ايمان دارد. سوره اعراف آيه 143). و در خطاب به پيامبر اسلام مىفرمايد:" فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكارِ" و نيز در باره همان جناب مىفرمايد:" لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ" و اين توبه، توبه عمومى خداى سبحان است، كه اطلاق آيات بسيارى از كلام مجيدش بر آن دلالت دارد، از قبيل آيه:" غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ"(خدايى كه آمرزگار گناه و پذيراى توبه است) و آيه:" وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ"(توبه را از بندگانش مىپذيرد) و آياتى ديگر از اين قبيل. پس خلاصه آنچه تا كنون گفتيم اين شد كه اولا گسترش رحمت از ناحيه خداى تعالى بر بندگانش و در نتيجه آمرزش گناهان ايشان و بر طرف ساختن پرده ظلمتى كه از ناحيه معاصى بر دلهايشان افتاده- حال چه اينكه معصيت شرك باشد و چه پائينتر از آن- خود توبه خدا بر بندگان است، و برگشت بنده به سوى خدا و در خواست آمرزش گناهان و ازاله آثار سوء نافرمانيها از قلبش- چه اينكه شرك باشد و چه پائينتر از آن- خود توبه و رجوع بنده است به پروردگار خودش. و ثانيا معلوم شد كه توبه خداى تعالى بر بندهاش اعم است از توبه ابتدايى و توبه بعد از توبه بنده، و اين توبه فضلى است از ناحيه خداى تعالى مثل ساير نعمتهايى كه مخلوق خود را با آن متنعم مىسازد، همانطور كه هيچ بندهاى در آن نعمتها طلبكار خداى تعالى نيست. ترجمه الميزان، ج۴، ص:۳۸۹
[وجه اينكه ابراهيم (عليه السلام) فرمود به مغفرت خدا طمع دارم، و مراد از خطيئهاى كه به خود نسبت داد] " وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ"- در جمله مورد بحث، ابراهيم (ع) به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه، مخالفت اوامر مولَوى الهى نبوده، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبهاى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه خطيئهاى دارد، هم چنان كه فرمودهاند:" حَسَناتُ الأبْرار سَيّئاتُ المُقرّبين- خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق، بدى و گناه بشمار مىرود" و به همين جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود (ص) دستور مىدهد:" وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ"(براى گناهت طلب آمرزش كن. سوره يوسف، آيه 29) آرى خطيئه از مثل ابراهيم (ع) عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟ و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده:" إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ"(ما ايشان را با ياد آخرت خالص كرديم. سوره ص، آيه 46) ترجمه الميزان، ج۱۵، ص: ۳۹۹
[عصمت باعث سلب اختيار نيست و توجه خطاب" لا تَتَّبِعِ الْهَوى" به داوود (عليه السلام) بلا اشكال است] " وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ"- عطف اين جمله به جمله ما قبل و مقابل آن قرار گرفتن، اين معنا را به آيه مىدهد كه،" در داورى در بين مردم پيروى هواى نفس مكن كه از حق گمراهت كند، حقى كه همان راه خداست" و در نتيجه مىفهماند كه سبيل خدا حق است. بعضى (تفسير روح المعاني) از مفسرين گفتهاند در اينكه داوود (ع) را امر كرد به اينكه به حق حكم كند و نهى فرمود از پيروى هواى نفس، تنبيهى است براى ديگران يعنى هر كسى كه سرپرست امور مردم مىشود، بايد در بين آنان به حق حكم نموده و از پيروى باطل بر حذر باشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتى كه داشته هرگز جز به حق حكم ننموده، و پيروى از باطل نمىكرده. ولى اين اشكال بر او وارد است كه صرف اينكه خطاب متوجه به او، براى تنبيه ديگران است، دليل نمىشود بر اينكه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت باعث سلب اختيار نمىگردد، (و گر نه بايد معصومين هيچ فضيلتى بر ديگران نداشته باشند، و فضائل آنان چون بوى خوش گلهاى خوشبو باشد) بلكه با داشتن عصمت باز اختيارشان به جاى خود باقى است، و ما دام كه اختيار باقى است تكليف صحيح است، بلكه واجب است، همان طور كه نسبت به ديگران صحيح است چون اگر تكليف متوجه آنان نشود، نسبت به ايشان ديگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصيت متمايز نمىشود، و همين خود باعث مىشود عصمت لغو گردد، چون وقتى مىگوييم داوود (ع) معصوم است، معنايش اين است كه آن جناب گناه نمىكند، و گفتيم كه گناه فرع تكليف است. ترجمه الميزان، ج۱۷ ص: ۲۹۷
حكومت اسلامی در احاديث شيعه آیت الله رضا استادی (يك كتاب در يك مقاله)
شرح زندگی نامه حكیم ابوالقاسم فردوسی استاد بزرگ بی بدیل ، حكیم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسی طوسی، حماسه سرای بزرگ ایران و یكی از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایرانست كه به علت همین عظمت مقام و مرتبت ، سرگذشتش مانند دیگر بزرگان دنیای قدیم با افسانه و روایات مختلف در آمیخته است. مولِد او قریه باژ از قراء ناحیه طابران (یا: طبران) طوس بود، یعنی همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال 329 – 330 هجری، در خانواده ای از طبقه دهقانان چشم به جهان هستی گشود. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
حضرت زینب علیهاالسلام در یک نگاه پر رفت و آمدترین خانه «محله بنیهاشم» را آوای شادی و سرور در آغوش گرفته بود، موج شعف و لبخند همراه با انتظار، فضای خانه و محله را پر کرده بود. همه برای ولادت سومین نوه عزیز پیامبر لحظهشماری میکردند، و دل خوش میداشتند که «مولود فاطمه» را در آغوش بفشارند و گل بوسههای محبت را بر گونههای عطر آگینش نثار گردانند. پس از یک سکوت تقریباً کوتاه، موج شادی در فضا اوج گرفت، و همه با خبر شدند که از دامن زهرا علیهاالسلام، دختر بزرگواری چهره به جهان گشوده است. ادامه مطلب را مشاهده نمایید...
نگاهی به زندگی علامه امینی(ره) سپیده فجر در سال 1320 ه. ق برابر با 1281 ه. ش ستارهای در شهر تبریز، در خانهای سرشار از علم و تقوا بدرخشید و افراد خانواده را سرشار از شادی و شعف نمود. فرزند را عبدالحسین نامیدند تا همواره سینهاش سرشار از عشق اهلبیت علیهم السلام باشد؛ پیوسته در مسیر ایشان گام بردارد و همچون مولایش امام حسین علیهالسلام، شمیم روح افزای ولایت را پراكنده سازد. آری، عبدالحسین به دنیا آمد و الغدیر با او جان گرفت. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
اختلاف است که آیا سمع افضل از بصر است یا بصر افضل از سمع است؟ بعضی گفته اند که بصر افضل از سمع است زیرا که آلت قوه باصره ، نور است و آلت قوه سامعه هواست، پس بصر افضل از سمع است. و دیگر این که بصر فوق هفت آسمان را می بیند، ولی سمع دور از یک فرسخ را نمی شنود. و دیگر اینکه جای بصر در چهره است که اشرف اعضاء است به خلاف سمع که در طرفین وجه است. و بعضی گفته اند که سمع افضل است و به کریمه ی« أَ فأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ وَ لَوْ كانُوا لا يَعْقِلُونَ» ( یونس/43) استدلال کرده اند که خداوند ذهاب عقل را با ذهاب سمع مقرون فرموده است نه با ذهاب بصر. و به همین بیان به کریمه ی « لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في أَصْحابِ السَّعير»( ملک/11) احتجاج نمو ده اند. و نیز همین فریق به کریمه ی« خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَة»(بقره/8) و کریمه ی « قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُم»(انعام/47) استدلال کرده و گفته اند: إفراد سمع دلالت بر سلطنت و احاطت و شدت قوت و رفعت تجرد آن دارد، به خلاف إبصار که به صورت جمع است. فخر رازی در تفسیر قرآن کریم (ج 1 ص 275) موافق با همین فرقه گفته است که سمع افضل از بصر است بدین دلیل که خدای سبحان در قرآن کریم همه جا سمع را بر بصر مقدم داشت و تقدیم دلیل بر تفضیل است. و بدین دلیل که اگر سمع تباه شود نطق نیز تباه خواهد بود، یعنی اگر سمعی نباشد نطقی هم نیست، اما اگر بصر باطل شود، نطق باطل نمی شود. و بدین دلیل که سمع در شش جهت متصرف است یعنی از هر سوی می شنود بخلاف بصر که فقط از یک سوی می بیند. و بدین دلیل که سمع نتایج عقول و معقولات را به یکدیگر می رساند که کأنه سبب استکمال عقل به معارف است، ولی بصر فقط تو را به محسوسات واقف می کند. و بدین دلیل که شنوایی شرط نبوت است بر خلاف بینایی، به همین جهت هیچ ناشنوایی به نبوت مبعوث نشده در حالی که در بین رسولان کسی بود که مبتلا به کوری شده باشد. *«« جناب حکیم الهی قمشه ای در کتاب شریف « حکمت الهی » قوت سامعه را اشرف از باصره دانسته و فرموده اند : « سامعه قوی تر و اثرش در مساعدت به استکمال نفس بیشتر است، که هر گاه کسی در اصل خلقت، باصره نداشته و دیگری سامعه، آن بی بصر بی قوت سامعه به مقامات علمی و تهذیب نفس تواند رسید و برای جنبه ی بقاء و مراتبِ تجرّدِ روح ِ خود از راه گوش تواند کوشید؛ گرچه از تماشای عالم پر نقش و نگار محروم است، به نور بصیرت و علم به تماشای ِ لطایفِ معارفِ شهود و حقایق وجود و جهان یب و شهود تواند پرداخت. لیکن آن کس که قوه سامعه ندارد به حس بصر تماشای جهان ِ صورت و نقش و نگارِ عالم طبیعت تواند کرد، اما از طی مراتب علمی و فهم افکار بزرگان عالم و درک حقایق عقلی نا محسوس محروم ماند، و در تهذیب و تکامل عقل نظری خود چندان سعی نتواند کرد، و از کتاب و آثار قلم و مسطورات اهل عالم و نشئه روحانی و معنوی که تنها با سامعه توان یافت، بی بهره باشد. لذا در کتاب الهی فرموده : (الّذی علّم بالقَلَم* علّم الإنسانَ ما لَم یَعلَم)(علق/5و6). آدمی فربه شود از راه گوش. و سری لطیف در صوت و الحان است که به ذوق لطیف آن را توان یافت که هر کس را صوت دلکش است و آهنگ و لهجه خوش، دارای روحی نیکو وصورت یا سیرتی زیباست، و هر که را صدایی دلخراش است و لهجه ی نا خوش است روحی زشت و نا پاک یا نا قابل و ضعیف است. بلکه به اوصاف شخص هم از لهجه پی توان برد. و البته امور این عالم جسمانی کلی نیست؛ و از بس که تعارض در اسباب و ترکیب در عل پیدایش امور این عالم است نمی توان بر هیچ چیز به طور کلی حکم کرد؛ و لیکن حکم اکثری در این موضوع مذکور و سایر امور توان کرد.مثلا اغلب هر مرغی را که نوایی خوش است شکل دلکش است؛ و هر انسانی را صورتی زیباست لهجه ی دلرباست؛ و هر موجودی را نغمه ی موزون است با خیر و صلاح مقرون است، و بالعکس، هر کج نغمه ای بد اندام، و هر بد صدایی کج اندیش است. تمثال به نوای بلبل و زاغ و خروس و کلاغ و غیره توان آورد. و زیبا رخ را که بالحس لهجه ای نیکو و گفتاری شیرین است مشاهده توان کرد. و هر که را ملاحت رخسار است] در او[ سخن شور انگیز و حلاوت گفتار توان دید. گویی امواج صوتی خبری است از عالم تجرد؛ و جهان حسن و جمال و نواهای دلنشین و گفتار اشعار روح انگیز، امواج و اشراقی است از عوالم قدس، که رسول فرمود : إنّ من الشعر لحکمة ٌ. و ان الله تحت العرش کنوزا ً مفتاحه لسان الشعراء. البته فرد ِ کامل ِ هر سخن زیباو نوای خوش، کلام خداست و سخن آسمانی انبیاء، و خصوص کتاب بزرگ الهی، قرآن بزرگ ربّانی، که به حق و حقیقت وحی خدا و خبرهای عالم غیب و نشان کامل معشوق کل و حسن مطلق است، که معجز است و هیچ کس آهنگی به آن زیبایی و سخنی به آن دلربایی ندارد و کلامی به آن فصاحت و بلاغت و روح انگیزی تا قیامت نیارد، مگر کسی که آن حسن و کمال روحانی و وجد وصال و نور جمال الهی یابد که آن همان روح قدّوسی خواننده قرآن، حضرت ختمی مرتبت ( و أنّک لَعَلی خُلُق ٍ عَظیم ٍ) - قلم/5- است. علیه و آله الاطهار صلواة الله الکبیر المتعال.»»* ] شرح مراتب طهارت / صمدی آملی / ص 213 – 217[
روزگاری در شهر دور دستی به نام ویرانی، پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از تواناییش می ترسیدند و به سبب داناییش دوستش می داشتند. در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود. یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت « از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه می شود.» بامداد فردا همه ی ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از آب چاه نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جاوگر گفته بود. آن روز مردمان در کوچه های باریک و در بازارها کاری نداشتند جز این که با هم نجوا کنند « پادشاه ما دیوانه است . پادشاه ما و وزیرش عقلشان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم. باید او را سرنگون کنیم. » آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پر کنند. وقتی که جام را آوردند از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد. از آن شهرِ دور دستِ ویرانی غریوِ شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را باز یافته بودند. دیوانه/ جبران خلیل جبران
روز بزرگداشت شیخ صدوق دورنمائی از شخصیت او شیخ صدوق ازدیدگاه دانشمندان شیعه اقامت وی در ری موقعیتهای حساس زمان شیخ صدوق شاگردان وی تألیفات شیخ صدوق وفات او
سوال: به نظر شما موسیقی های متداول چه تأثیری بر روان آدمی می گذارد؟ جواب: ابن سینا رحمه الله در نَمَط نهم اشارات و تنبیهات می نویسد: گاهی عارف به نغمۀ رَخْم یعنی آهنگ ملایم نیاز دارد تا او را متّعظ كند. در درس مرحوم الهی قمشه ای قدس سرّه وقتی به این قسمت از شرح اشارات رسیدیم (سه نفر در آن درس حاضر بودیم) پس از درس، از استاد اجازه گرفتیم تا جناب آقای ربّانی خراسانی رحمه الله كه از علمای بزرگ تهران بود هر شب پس از درس، غزلهای استاد را برای ما بخوانند كه ایشان هم اجازه دادند. گاه مناجات یك جوان را اداره می كند. گاه نیز یك غزل یا قصیده، كمبودهای درونی او را ترمیم می كند؛ اما لذّت غزل هرگز در ترانه یافت نمی شود. ترانه لذتی كاذب ایجاد می كند؛ اما غزل شهْدی است كه لذّت صادق را به همراه دارد و تا پایان عمر، با انسان همراه است. غزلهای حافظ و سعدی چنین است. به هر حال، اگر كسی خود را با ترانه سرگرم كند، در سنین بالاتر خود متوجه می شود كه با ذائقۀ او هماهنگ نیست، در حالی كه انسان با مناجات و غزل انس دیگری دارد. غزل حافظ همیشه می ماند و هر چه سن بالاتر برود، انسان با آن بیشتر مأنوس می شود. همه می دانیم كه آهنگهای طرب انگیز خوی حیوانی را در ما زنده می كند. آهنگهایی كه فرشته مَنِشی را در آدم احیا می كند، به انسان سبك بالی می دهد و بشر را از شهوت و غضب دور می كند نیز می شناسیم. به آهنگهای مشكوك كوش نمی دهیم. از این نظر موسیقی بر سه قسم است: 1- موسیقی هایی كه حالتی روحانی در انسان ایجاد می كند كه اشكال ندارد. 2- موسیقی هایی كه به مجالس لهو و لعب اختصاص دارد و شهوت را تحریك می كند كه این دسته نامشروع است. 3- دسته ای از موسیقی ها هم مشكوك است، پس با داشتن راه صحیح، دیگر به دنبال مشكوك نمی رویم. خواندن غزلها و مناجاتها با صدای خوب خصیصۀ ما ایرانیان است. ما ایرانیان به آواز بیش از نواختن علاقه داریم كه بسیار خوب است و بیش از آن هم نیاز نیست. در فرهنگ شیعی ما، مستحب است كسی كه اذان می گوید، خوش صوت باشد تا نیاز قوۀ سامعه تأمین شود. اشعار خوبی وجود دارد كه اگر با صدای خوش خوانده شود، این نیاز انسان را تأمین می كند. از طرفی، اشعاری كه در اثر پیمودن این راه قرار گرفته همۀ عمر برای او می ماند و هر چه سن بالاتر می رود، بهرۀ او از این اشعار بیشتر می شود.
عالمی برخاسته از قوچان یكی از دانشمندان عالم وارسته، جامع علم و عمل و تقوا و معقول و منقول مرحوم آیة الحق حاج سید محمد حسن نجفی معروف به آقا نجفی قوچانی است. ذیلاً به شمه ای از احوالات ظاهری و باطنی آن رجل علم و تقوا می پردازیم. مرحوم آقا نجفی، فرزند سید محمد در حدود سال 1294 ه- ق، مطابق حدود 1256 ه- ش در قریه خسرویه قوچان دیده به جهان گشود. وی در كتاب گرانسنگ خود" سیاحت شرق" در شرح ادوار مختلف حیات مادی و معنوی خویش، تقریباً بطور كامل با قلمی شیرین و شیوا و سلیس به شرح زندگی خود پرداخته و ما اغلب مطالب ذیل را به نقل از سخنان معظم له در اینجا بیان داشته ایم. ادامه مطلب را به همراه قسمتهايي از سياحت غرب مشاهده نماييد...
شرح مختصر زندگانی مولف شهید استاد شهید آیت الله مطهری در 13 بهمن 1298 هجری شمسی در فریمان واقع در 75 کیلومتری شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان می گشاید. پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفته و به فراگیری دروس ابتدایی می پردازد. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال می ورزد. در سال 1316 علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم می شود در حالی که به تازگی موسس گرانقدر آن آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی دیده از جهان فروبسته و ریاست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آیات عظام سید محمد حجت، سید صدرالدین صدر و سید محمد تقی خوانساری به عهد گرفته اند. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
زندگىنامه ملا احمد نراقى
حوادث سیاسى و اجتماعى زمان وى
یک روز چشم گفت «من در آن سوی این دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟» گوش لحظه ای خوب گوش داد، سپس گفت « پس کوه کجاست؟ من کوهی نمی شنوم. » آنگاه دست در آمد و گفت «من بیهوده می کوشم ، آن کوه را لمس نمی کنم، من کوهی نمی یابم.» بینی گفت «کوهی در کار نیست. من او را نمی یابم.» آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید، و همه درباره ی وهم شگفتِ چشم، گرم گفتگو شدند و گفتند «این چشم یک جای کارش خراب است. »
روز بزرگداشت شیخ صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی معروف به " ابن بابویه" ، " محمد بن بابویه" و " شیخ صدوق" نامی ترین دانشمند گرانمایه و بزرگوار و فقیه و محدث عالیقدر شیعه در نیمه دوم سده چهارم هجری است. پدر شیخ صدوق علی بن الحسین بن بابویه قمی، از فقهای بزرگ اسلام و در زمان امام حسن عسگری و امام زمان می زیسته و مورد احترام آن امامان بوده است . او به دعای امام زمان صاحب سه فرزند شد که محمد (شیخ صدوق) بزرگترین آنها بود. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
راهها ی رقّت قلب چیست؟ ج- رقّت قلب داریم و ضعف قلب، ممکن است کسی بگوید من در مدت عمرم یک گوسفند را سر نبریده ام یا مرغی را ندیدم که سر ببرند، این رقّت قلب نیست بلکه ضعف نفس است. زیرا همین شخص که می گوید من تحمّل دیدن گوسفند ذبح شده را ندارم وقتی کباب گوسفند را می خورد و بوی کباب به مشام فقراء می رسد بی خیال است و قلبش تکان نمی خورد و به فکر آنها نیست. رقّت قلب و عاطفه از فضایل انسانی است در حالی که ضعف نفس فضیلت نیست. راهی که انسان با طیّ آن برابر دستورات الهی خدمتی به خلق خدا انجام می دهد رقّت قلب است و آن راهی که با دستورات الهی برابر نیست، ضعف نفس است. رقیق القلب بودن این است که انسان وقتی فقیری را دید واقعاً متأثر بشود، از قیامت و دوزخ که گفته می شود، از نا بسامانی وضع یک عدّه ای واقعاً متاثر بشود، این را می گویند رقت قلب. راه رقت قلب هم گناه نکردن است. از حضرت علی علیه السلام روایت شده است:«ما جَفَّتِ الدُّموع اِلّا لِقَسوَةِ القُلوب وَ ما قَسَّتِ القلُوبُ اِلّا لِکثرَةِ الذنوب» چشم ها گرفتار خشکی نمی شوند مگر در اثر قساوت قلوب، و قلب گرفتار قساوت نمی شود مگر در اثر گناه زیاد (بحار الانوار ج.7ص55)
مقام طُمأنینه چیست وآیا طمأنینه با ایمان فرق دارد؟ ج- ایمان درجاتی دارد که برخی از آنها ممکن است با تزلزل همراه با شد. ولی مقام والای ایمان همان طمأنینه است و راه رسیدن به این درجه والا هم گناه نکردن است. اگر ما خود را با گناه مسموم نکنیم و در مسیر خدا باشیم هیچ مشکلی پیش نمیآید. اگر هم یک آسیبی دیدیم این برای پخته شدن و امتحان ماست. گندم مادامی که درانبار است قیمت ارزانی دارد، وقتی که زیر سنگ آسیاب قرار گرفت و فشار دید و آرد شد قیمتش بیشتر میشود. وقتی به تنور رفت و به نان تبدیل شد قیمت آن از قبل گران تر وغذای آدم میشود. همین فشاردیدن باعث کمال گندم است. خداوند در قرآن کریم فرمود:(و لنبلونّکم بشیءٍ مِنَ الخَوِف و الجوع و نَقصٍِ مِنَ الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصّابرین) یعنی: (و البته شما را به سختیها، مانند ترس و گرسنگی و نقصان اموال و جان ها و آفات زراعت بیازماییم و بشارت و مژده بده صابران را) بنابراین طمأنینه آن مرحلۀ والای ایمان است.
در تقويم ما ايرانيان، همه ساله، روز سوم فروردين به عنوان شيخ بهايي در كشور گرامي داشته مي شود. شيخ بهايي دانشمندي است كه با وجود گستردگي وجوه شخصيتي اش كمتر در ميان عامه شناخته شده است. او دانشمندي است كه در حوزه هاي مختلف علمي تحقيق كرده و در تمامي حوزه هاي مختلف علمي صاحب تخصص و تبحر است. بهاءالدين محمدبن عزالدين حسين بن عبدالصمدبن شمس الدين محمدبن علي بن حسين بن محمدبن صالح حارثي همداني عاملي جعبي، معروف به شيخ بهايي، حكيم و فقيه و عارف و منجم و رياضي دان و اديب و شاعر و مورخ بزرگ، در سال 953 قمري در بعلبك از توابع جبل عامل ديده به جهان گشود. ناحية «جبل عامل» همواره يكي از مراكز شيعه در مغرب آسيا بوده است و پيشوايان و دانشمندان شيعه كه از اين ناحيه برخاسته اند، بسيارند. متن كامل را در ادامه مطلب مشاهده نماييد...
سه مورچه روی بینی مردی که در آفتاب به خواب رفته بود به هم رسیدند. پس از آنکه هر یک به رسم قبیلۀ خود به همدیگر درود گفتند، همانجا سرگرم گفتگو شدند. مورچۀ اول گفت: «از این تپه ها و ماهورها برهنه تر تاکنون ندیده ام. تمام روز را در پی دانه ای، هر چه باشد گشته ام. هیچ چیزی پیدا نمی شود.» مورچۀ دوم گفت: «من هم چیزی پیدا نکرده ام، با آنکه هر گوشه و کناری را گشته ام. این به گمان من همان چیزی است که همگنانِ من به آن می گویند زمینِ نرم و روان، که چیزی در آن نمی روید.» آنگاه مورچۀ سوم سرش را بلند کرد و گفت: «دوستان، ما اکنون روی بینی مور اعظم ایستاده ایم. یعنی مور بزرگ و نا متناهی، که تنش آنقدر بزرگ است که ما آن را نمی بینیم، و سایه اش آنقدر وسیع است که ما حدودش را پیدا نمی کنیم، و صدایش آنقدر بلند است که ما نمی شنویم، و اوست که همیشه حیّ و حاضر است.» چون که مورچۀ سوم این گونه سخن گفت، مورچه های دیگر به یکدیگر نگاه کردند و خندیدند. در آن لحظه مرد خفته جنبشی کرد و در خواب دستش را برداشت و بینی اش را خاراند، و هر سه مورچه له شدند.
اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی شیرازی كه فرهنگوران او را به عنوان استاد سخن می شناسند،یادروز سعدی نام گرفته است. افزون بریك دهه است كه با مشاركت نهادها و ارگان های فرهنگی فارس، سعدی پژوهان و سعدی شناسان هر سال با اجتماع بر تربت استاد سخن سعدی شیرازی با نكوداشت یاداین پیام آور انسانیت به تبیین آرا و اندیشه های شیخ اجل می پردازند. برای آنكه بدانیم سعدی كیست؟ جایگاه این شاعر گرانمایه در شعر و ادبیات پارسی كجاست و پرداختن به اندیشه های استاد سخن تا چه میزان به عنوان یك نیاز امروزی محسوس است مروری كوتاه بر آنچه درباره افكار و آرا این شاعر گرانمایه بیان شده است می كنیم. بسیاری از دانشوران و سعدی شناسان توجه به آثار واخلاق سعدی و الهام گرفتن از شخصیت برجسته استادسخن را لازمه و ضرورت زندگی امروزی می دانندو معتقدند: توجه به آثار و اندیشه های شیخ اجل موجب بازشناسی فرهنگ غنی ایرانی می شود. متن کامل را در ادامه مطلب مشاهده کنید
|
درباره وبلاگ![]()
معرفت نفس از آن اموری است که نایل شدن بدان ممکن نیست جز از طریق مکاشفات باطنی و مشاهدات سرّی، وآنها نیز حاصل نمیشود مگر به ریاضات و مجاهدات در خلوتها و پرهیز بسیار از صحبت و حشر و نشر با مردم و انقطاع نمودن از وابستگیهای دنیوی و شهوتهای باطل و تعرفات وهمانی و آرزوهای دروغین آن، و در این امر فقط حفظ کردن قواعد بحثی و به خاطر سپردن مفهومات ذاتی و عرضی کافی نیست.
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 نویسندگانمسافر أبد...صدرا پیوندها
آخرين منجی
اوقات شرعی
پرسش و پاسخ |